X
تبلیغات
آبادان من ، ایران من - خاطرات رضا ستار دشتی
 
درباره ی آبادان
 
به مناسبت 28 مرداد...

آن چه دیده و شنیده ام را می خوانید:
دُرُست در اوج گرما و روشنای نیمروزیِ یک روزِ دَمکرده از شرجیِ بود که تاریکی «بیست وهشتم مرداد» ، بر سرشهر، خیمه زد و پیکرها را از درون لرزاند و «سرها در گریبان» کرد.
وقتی خبر کودتا ی زاهدی وسقوط مصدق ، در اطلاعیه ئی از رادیو ایران پخش می شد ، هرم گرمای نانوائی ، گونه هایم را به آتش کشیده بود و دلم ، از سرمای سقوط ، میلرزید. منتظر نان بودم. نوبتم را رها کردم و به سمت خانه دویدم ، تا اولین کسی باشم که «خبر!» را به اهالی خانه و مردم کوچه مان ، برسانم.
وقتی رسیدم ، همه ی اهل خانه و محله ، ماتم زده در آستانه ی درها نشسته وبه دست های خالی خود و دیگران نگاه می کردند. لبها می گزیدند و روی خاک پیش پای شان ، پوشیده از تُفِ خونابه بود. دستی به شانه ی هم می زدند وناباوری و خشمِ خود را سخاوتمندانه ، با یکدیگر، تقسیم می کردند .
ساعتی بعد ، توده ئی ها و ملی گرایان ــ برای اولین بارــ بی هیچ بیرق و پارچه نوشته ئی ، دست در دستِ هم ، چارراه روبه روی دبیرستان رازی را ــ که بعدها میدانِ مجسمه شد ــ ،اشغال کردند و بلا تکل...یف ، منتظر پاسبان ها و نظامیان ، ایستاده بودند. آمدند و کوبیدند و دستگیر کردند ودست بند زدند وتیر اندازی هوائی کردند و رفتند!.
عده ی زیادی که ازآن معرکه جان به دربرده بودند ، به دنبال پناهگاهی به کوچه ی ما سرازیر شدند.همه ی درها ، به روی شان باز بود ومردم ، شیشه های «آیدین»(تنتوریُد) و پمبه به دست ، کار پانسمان را آغاز کرده بودند. یکی از زخمی های درمانگاه خانه گی ما ، گویا «کِرِن بالا» «راننده ی جرثقیل) بود . همسایه مان «بُمونعلی» ــ که «شیپینگ» کار میکرد ــ او را شناخت و گفت: اِهِه ، ئی مرد ، دلیوِر «کِرِن اکوانه!» ( که قویترین جرثقیل خاورمیانه بود.)
هنوز ساعتی نگذشته بود که بوق تاکسی ها و ساز وضرب مطرب ها ، مردم را از خانه ها بیرون کشیده بود.لُمپن ها «قربون کچل و بُغول باجگیر و منصور چالی» بیرق به دست جلودارِ فاحشه ها ی بزک کرده و پااندازان دسمال به گردن ی بودند که تاکسی ها را پر کرده بودند.جوانترها شان جیغ میزدند:«پاینده باد ، پدرِ تاجدار ما!» و میان سال ها پاسخ میدادند:« زنده باد برادرتاجدارِما!»
اوباش شهر، در پناه نظامیان و پاسبانان و به پشت گرمی مُشتی آدمِ بی خبرِمسلح به چوب و چماق ، محله را اشغال کرده بودند. صدا از کسی در نمی آمد!
«همه جا سیاهی وهمه جا تباهی» بود ، که مثل بختکی روی سینه ی مجروح شهر ومردم ش ، سنگینی میکرد.
روزهای پسین ، مردم در لاکِ تامّل و چاره اندیشی فرو رفتند و آتش های گداخته ی خشم شان را زیر انبوهی از خاکسترِ بردباری ، پنهان کردند . آنان به تجربه دریافته بودند که : آتشِ روشن ، «گرگان» را از جایگاه «آدمیان » با خبر میکند. از آن رو بود که آتشِ شوق آزادی شان را ، پنهان کردند .
  نوشته شده در  ساعت 14:51  توسط محمد خدری  | 

شب های باد شرجی و بوی خوش اطلسی ،
پیچیده در شولای سکو ت و خلوت نخلستان
گذر شبانه از کوچه های خیس شمشادی
همنشین با«رودابه»ی اروند،
به تماشای رقصِ موج ریزه های عاشق
و تکرار بوسه هاشان،
بر لبانِ تشنه ی ساحل
دوره می کنم اکنون،حضورِ دیروز تو را،
... گره سبزِ دخیل ی می زنم؛
اجابت دیدارِ فردا را

........................................................

"استاد رضا ستار دشتی"

  نوشته شده در  ساعت 2:42  توسط محمد خدری  | 

این جا روبه روی دبیرستان رازی ست. از همان اول صبح ، زن و مرد و بچه ، توی پیاده روها ، چند پشته ایستاده اند وبچه ها ردیف به ردیف، روی زمین ، چارزانو نشسته اند .هنوز اردیبهشت آبادان، «اردیجهنم»نشده (1).منتظرند تا کارنوال «اول ماه می»شروع شود. جوانان سپید جامه ی توده ئی ، با بازوبندِ انتظامات ــ بی این که کار خاصّی داشته باشند ــ جلو مردم جولان می دهند.
قرار است ، کاروان از رو به روی باشگاه ایران آغاز شود و رو به روی سینما تاج ، پایان یابد.
اولین گروه ، اداره ی «ترانسپورت» و اتوبوسرانی ست ، که پیدا شان می شود.چندین شتر قالیچه پوش ، سلسله وار ، ازپیش روی ما می گذرند. روی اولین شتر ، نوشته شده : «حمل ونقل» و روی دومی تابلو «اتوبوسرانی» به چشم می خورد. بغلِ یکی از شترها که آراسته تر ست ، نوشته: «اتوبوس کارمندی» و پشت سرش ، اُلاغ مفلوکی ، تابلو: «تریلی کارگری» را ، روی جُلش آویخته اند! بعدی ، خر پیر و زهوار دررفته ئی ست ــ شاید خر زایر غضبان ــ که روی جُلش نوشته شده: : «اتوبوسِ شهری»(بازهم آبروداری کرده بودند وگرنه باید «شهری گدا»می نوشتند.)
«اتوبوس آغ بُوا»(شهری گدا)،هنوز بیست متری نرفته بود که تب و لرزش گرفت و مُرد که مُرد.راه را بند آورده بود. چند تا مرد به کمک رفتند و هُل ش دادند و تو پیاده رو چال ش کردند.
پشت سر آن ها ، کارکنان بیمارستان واداره ی آمبولانس ها می آیند.بعد ازآن ، تریلی رو باز و بی حصاری هست ، که رویش نمائی از بخش سوانح بیمارستان را مجسم می کند. بیماری فرضی ــ احتمالا کارگری ــ روی «برانکارد» خوابیده و سر تاپایش با گچ وپانسمان «آنکادره» شده . دوتا «نرس» و یک دکتر ــ که انگار روپوش سفید و آهار دارشان ، تازه از «لاندُری» در آمده ــ از مجروح مراقبت می کنند. روی تریلی بعدی ، یک فرشته ی بالدار ایستاده و عزرائیلِ ــ چماق به دست ــ کناراو ست! (که شاید ، منتظر نجات یا مرگِ کارگر، هستند.).
روی تریلی بعدی ، دو سه عمله و یک بنّا ،مشغول ساختن دیواری کوتاه هستند. بچه ئی می گوید : بناها اومدن!. مردی ــ شاید پدرش ــ گفت ، بُگو : «کانسرکشن»
روی همین تریلی ، علاوه بر کارگران عرقریز، یک نفر روی صندلی راحتی پارچه ئی زیرِسایبانی با کلاه «کبّوسی»(2) و کت شلوار سفید ، نشسته و به لیوانی ــ محتوی چای کمرنگی ، به جایِ «ویسکی» ــ لب میزند و یک نفر با بادبزنی ، مشغول باد زدن او ست!
بعد از آن ها ، آهنگرها می آیند که کوره ئی روی تریلی نصب کرده و پسر بچه ئی ، بادِ کیسه ئی چرمی را در کوره می دمد. کارگری ، آهن گداخته ئی ، بیرون می کشد و سه آهنگر، یک درمیان و«ریتمیک» ، با پتکی سنگین ، روی آهن می کوبند و بچه ها می خواهند جرقه ها را در هوا بقاپند.روی همین تریلی چند حلبی ساز، با پلیت های «چینکو»(گالوانیزه) سطل و آفتابه لحیم میکنند.
وقتی تریلی بعدی با چند دلّه ی نفتی و «درام»(بشگه) میرسد، بچه ئی ، داد میزند : «دلّه سازاهم ئومدن» و شاید همان مرد بود که گفت: نه ، بُگو «پی اُ دی»
.صف اداره ی حفاظت شرکت ، با ورود همسایه مان «حاج یوسف» شروع شد ، که تا چندی پیش«چاووش»(پلیس شرکت نفت)بود و حالا «اسپَکتور» (بازرس) شده . روی موتور سیکلت «ساید کار»ش(3) نشسته و«ناتور»ی هم ، تویِ صندو ق بغل دستش ، نشانده و چه «فیسی» می کند. .کنار خیابان ، پلیس اونیفُرم پوشی ، با «سیکل سرخِ هرکولس » ش ، به احترام یوسف ، کلاه از سرش برمیدارد..
تریلی بعدی عینهو بازار «صفا»ی «احمد آباد» ست.مردی که صورتش پراز کف صابون ست نشسته و مرد دیگری تیغ به دست بالای سرش ایستاده. پیرمردی ، مدادی پشت یک گوش و سیگاری ــ شاید« اُشنو» ــ پشت گوش دیگرش، گذاشته و تخته ئی را رنده می کند. دیگری با مترِ پارچه ئی، سرشانه و آستین بچه ئی را اندازه می گیرد.
اما اوج کارنوال وقتی ست که تریلی هایِ نانوائی تافتونی و لواش از راه می رسد. رویش ، روی هر یک، تنوری کا ر گذاشته اند و شاطرها ،مدام نان به تنور می زنند و د رمی آورند و به سوی ما بچه های ــ همیشه گُشنه ــ پرت می کنند. بزرگترها در هوا «بُل می گیرند». مردان عیالوار لقمه ئی می کنند و باقی را بین بچه ها تقسیم می کنند. اما «یلغوز و عزب ها»(مجردان) ، مالیات سنگینی از قرص نان می گیرند و لقمه ی ناقابلی به بچه ئی میدهند.( که :این بوده وهست ، رسمِ سرایِ کُهن!)
باور می کنید که: بوی خوش و گرما یِ آن لقمه ی اهدائی و مزه ی خوشترش ، هنوز یکی از عزیز ترین یادهائی ست که در پستوی کوچک خاطرم ؛ جا خوش کرده است؟
**********************************
1.هنوزاردیبهشت ما،« اردیجهنم» نشده بود، نه آن جا و نه هیج دیگرجای ایران و نه درتاریخ ما.
2.کلاهی از نوعی چوب پنبه با پوششی از کتان که معمولا در شکار های تابستانی به کار می رفت. 3.موتورهای سه چرخه ئی که سمت راستش صندوقی برای نشستن یک مسافر داشت.

بر همه ی گردانندگان چرخ زندگی، فرخنده باد این روز.

""از سری خاطرات استاد رضا ستار دشتی""

  نوشته شده در  ساعت 22:0  توسط محمد خدری  | 
برای روشن نگه داشتن چراغِ «پری شادختِ» قصه پردازِ زمان ما، «سیمین دانشور» :

دانشکده ی ماــ ادبیات ــ همسایه ی ــ تقریبا ــ دیوار به دیوار دانشکده ی هنرهای زیبا بود و محل تدریس او.
هر وقت تحمل کسالت آور برخی از استادان مان را نداشتیم ، حتما سری به «هنر ها» می زدیم. کلاس درس «دانشور» همیشه ظرفیتش تکمیل بود و اغلب ، سرِ پا می ایستادیم.
درس که تمام می شد ، تازه کلاس اصلی شروع می شد. با دانشجویان راه می افتاد و خوش خوشک به «تریا»ی دانشکده می رفتیم . می پرسیدیم از هر دری و هر مقوله ئی غیر از درس و چه حاضر جواب بود و خوش لهجه و خوب گفتار. در یکی از همین نشستها بود که وقتی حرف به «میدان شهیاد» کشیده شد ؛ گفت: «عینهو برج ایفل میمونه که ختنه شده »!
یادداشت رضا ستار دشتی
  نوشته شده در  ساعت 13:40  توسط محمد خدری  | 
 

تا خُلف وعده نکرده باشم ، باید حدیث شائنِ ظهور وحضور کلاس چهارم* ادبی دبیرستان «ابن سینا» را بیاورم. مطلب از این قرار که : در آن احوالی ــ که ذکرش پیشتر رفته ــ غریقی بودم ، که«دست و پائی می زند از بهر جان»**و به هر پاره تخته ئی ، چنگ می اندازد . معلمی خیّر ــ آقای جلال زاده ــ متقاعدم کرد که از «طبیعی» به«ادبی» کوچ کنم.(بر این باور بود که ، در این رشته ــ دست کم ــ می توانی ، دردهای اجتماعی مردم را بهتر بشناسی! ــ شرم حضوروادب بسیارش ، مانع از آن بود که بگوید ، حالا درمانش پیش کِش ت.)
اما مشکل این بود که ما فقط پنج نفر بودیم و امکان تشکیل کلاسی نبود. از بختِ ــ خوب ، یا بدِ ــ ما ، ده دوازده تا شاگرد دبیرستان «دکتر فلاح» ــ که معدل شان به حدّ نصاب ورود به«سیکلِ» دوم ، نرسیده بود ــ در کارنامه شان دست برده بودند و به عنوان موآخذه و تنبیه شان ــ شاید هم ، زهرِ چشم گرفتن از دیگران ــ آنها را به آن کلاس پا در هوا«تبعید» کردند و باعث خیر، یا شاید ، شرّی شدند وگرنه ، حالا در خدمت تان نبودم و مزاحمِ وقت عزیزتان نمی شدم.
کلاس مان ، کاملا نا همآهنگ بود. دبیران بلا تکلیف بودند و نمی دانستند ، درس را از کجا شروع کنند و با کدام متر؛ فهم بچه ها را بسنجند.
مخصوصا «دکتر نراقی» ــ دبیر روان شناسی و فلسفه و منطق ، حسابی کلافه می شد.اقای «واعظ» ــ دبیر عربی ــ هم ، به شوخی یا جدّی آن ها را «مستمع الآزاد» می نامید.
مخاطب آقای «فردوس» ــ دبیرسختگیرادبیات ــ تقریبا ، فقط همان پنج نفر بودیم.از همین رو بود که هر سال یکی دو تا از تبیعیدی ها از قافله جا می ماند و کلاس مثل لباسی بی کیفیت ، آب می رفت و کوتاه و کوتاه تر می شد.
وقتی دکتر نراقی رئیسِ دبیرستان رازی شد ، مجبور بود ، کلاس ما ، ــ که سرجهاز عروس ــ ش ، بودیم را ، با خودش به رازی منتقل کند. دفتر و دستک مان را جمع کردیم و دنبالِ سرش راه افتادیم و راهِ خانه به مدرسه ام ، کوتاهِ کوتاه شد
......................................................
*آن سال ها تحصیلات دبیرستانی به دو«سیکل» اول و دوم تقسیم می شد و هر دوره ، سه ساله بود. دوره ی اول عمومی و از سال چهارم ، به سه رشته ی طبیعی ، ریاضی و ادبی تقسیم می شد.( که اولی پر جمعیت ترین بود و آخری به زور وبرحسب تصادف، تشکیل می شد.)
**از «مثنوی» حضرت «مولوی» و قصه ی پر رمز و راز «طوطی و بازرگان»ش.
اگردر پیِ حلّ این معمّای عرفانی هستید ، می توانید از «حیاتِ عاشقان» بهره ئی ــ هرچند مختصر ــ بگیرید که نمایشِ رهائی ازجذبه هایِ«تن»ست ، برای نجات جانِ«جانِ» خود و پیوستن ، به «اصلِ خویش» ست.
 
یادداشت از رضا ستار دشتی
*********************************************************
پیوست:

پوزش به امید بخشش!

 

اگرشما ، در میان آن گروه از «بچه های» مهربانِ«آبادان» ما ، هستید، که بین سال های 55 تا آغاز جنگ ، دانش آموز دبیرستان های «جامع امیر کبیر» و «رازی» آبادان بوده باشید؛ لطف کنید وبه این پیر که غریبه هم نیست ــ هرچند که غریب دیار غُربت ست ــ پیامی بنویسید . شاید بتوانم بابت خطائی احتمالی ــ ناشی از بی اختیاری ــ پوزشی بخواهم ، به امید بخشش. ( البته هنوز «غزل خدا حافظی» را نسُروده ام  ــ  وبه این زودی هم خیالش ندارم ــ اما «این شُتر»ی که دَمِ هر خانه ئی می خوابد ــ کسی را خبر نمی کند. دور از جان شما!) پیشاپیش ، سپاس.

 
  نوشته شده در  ساعت 11:56  توسط محمد خدری  | 
سری خاطرات استاد رضا ستار دشتی:

                                                                          

!خیش بعضی ها گودترست

و خاطرِ بعضی ها ، عزیزتر.

اولین معلمم ــ زنده یاد ــ آقای« ذاکری» بود که وقتی ــ در سن حدود ده سالگی ــ می خواستم دبستان را شروع کنم، امتحانی گرفت تا برایم تعیین کلاس کند.( از پنج ، شش سالگی مکتب رفته و قرآن خوانده بودم.) معلم کلاس سوم بود و مرا در کلاس خودش پذیرفت. بعد از سه ، چهار ماه چنان رفیق شده بود که مثل بچه های کوچه مان مرا با نام کوچکم صدا می کرد و اگر پیغامی برای خانمش داشت مرا می فرستاد. اغراق نیست ، اگر بگویم نیمی از بچه های دبستانی آن سالها دست کم با نامش آشنا بوده اند. چرا که همه ی «قلم نی» های بچه ها را او می تراشید.(نستعلیق را بسیار خوش می نوشت.) علاقه ای به فوتبال داشت و بانی و باعث اولین آشنائی من با «حمید برمکی» شد.( که بعد ها هم تیمی ما در «جم و شاهین» آبادان بود و مهاجم بعدی تیم ملی ایران شد.) در توصیف حمید می گفت:« توپ رو پاش مثل حلوا رو پاروی حلوا پزه ، هر جور بخوات می چر خونه تش!»

البته در سر ندارم که از همه ی معلم هایم یادی کنم ، چرا که در حد حوصله ی مردم امروز ما نیست. فقط از آنهائی میگویم که مُهر حضورشان، در کارنامه ی خاطرم ، پر رنگ تر ست. اما این، بدان معنا نیست که دیگران را فراموش کرده باشم،حاشا! . مثلا، یکی شان باکلید بلند خانه ی شرکتی ش میزد تو سر بچه ها . برای تشویق، آهسته میزد واگرتنبیهی بود محکم میکوبید!(جای شکرش باقی بود که دبستان سینا درمانگاه کوچکی با پرستار داشت!) دیگری ظاهرا معلم سرود بود و تریاکی و الکلی. با مطرب های «بنگاه شادمانی» شاپور یهودی ویالون میزد وشبی در عروسی یکی از دوستان ، چنان منگ بود که وقتی همکارانش رفته بودند اتاق دنجی تا خودشان را بسازند، او هنوز آرشه می کشید و کله ش روی سازش، افتاده بود. تا از دیگران عقب نیفتد، تلنگری به شانه اش زدم، چنان ولو زمین شد که گوئی گُرزی به کت و کولش خورده بود!

**************************************

در باب دبیرانم آقایان واعظ و دکتر نراقی پیش از این و در همین صفحه آورده ام و تکرارش مایه ی ملال ست. فقط این را بگویم که این دو بزرگوار را ، پیش از دبیرستان، دیده بودم و تا حدی آشنا ئی داشتیم. ده دوازده ساله گی که «مکبّر»نمازِ جماعتِ شیخ عبدالرسول قائمی بودم ، آن ها به امامت او مغرب وعشایشان را در دبستان «استقامت» می خواندند که در همسایگی ما بود.(حوالی دبیرستان رازی)

******************************


یک شب که زیر چراغ کوچه مان، درس می خوندیم ، سر و کله ی دبیر انگلیسی مون ــ مست و ملنگ ــ پیداشد و نفهمیدیم چی شد که یهو دیدیم افتاده تو حفار پر لجن. قلابدست گرفتیم و درش آوردیم. بردمش تو حومک بی دوشمون ویک سطل آب دادم دسش که سر و جونشه بشوره.بابام گفت بچه اون کتری آبجوشِ رو «فریمز» بیار، بریز روش تا اقل کم، آبش «ملول» بشه .لباس نیمداری بش دادیم و رونه ش کردیم. فرداش گفت، ساعت جیبی ش گم شده.

با ،«جعفر جن» ــ که از سر ناداری، مدرسه را ول کرده بود وتُو کوچه ها، «خاکِ مکینه»* می فروخت ــ قرار گذاشتیم که اگر پیداش کنه، خرجِ سینما بهمنشیر و دو استکان« باسورک» و «کلخونگ»** مهمونم باشه! تُو لجن ها گشت و پیداش کرد.«وستن واچ»اصل بود و «واتر پروف» کامل. بردم که بش بدم ، نگرفت. اصرار کردم، گفت بده به بابات.

پدرم امتناع کرد وگفت باید از «آقا» بپرسم. گفتم، خودش بخشیده. گفت فرق نمی کنه، مال آدم عرقخور، اگه حروم نباشه،مکروهه. گذشته ازاین، ممکنه هنوز مس بوده.

فتوا را گرفت وبا اکراه قبولش کرد.هم از این رو بوده شاید، که ساعت ، بی وفائی کرد و سال بعدش تو حرم «کاظمین» گم و کور شد. پدرم رضا یا نارضا، می گفت، ازشرِ مال مکروه خلاص شده !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه «مکانیک» و« ماشین» قاطی بشن و دشداشه ی عربی تنش کنین، میشه «مکینه» که کارخانه ی آردسازی باشه. «خاک مکینه» خاکه و سبوس گندم باقی مانده ی این کارخانه ها بود که به جای مایع ظرفشوئی امروزی مصرف می شد. **کلخونگ و باسورک نوعی بادام  ست.

**************************************************.

 

بعضی معلمها رفیق خوبی بودند و خاطرشان عزیز است و خاطره شان مانا ی زندگی.

نمونه ی زنده اش ــ که زندگیش دراز باد ــ معلم و رفیق‌مان جلال‌زاده است . ناسپاسی ست اگر از اویادی نکنم. معلمی که به گردن من یکی حق بزرگی دارد. از آن سالی می‌گویم که در پی غیبتهای بسیار؛ در آستانه‌ی اخراج دائم و ترک تحصیل از دبیرستان بودم. ناظم «امیر کبیر» ــ آقای «حکمت آرا» ــ می گفت، دشتی تو لااقل زنگ اول شمبه و آخر پنشمبه بیا تا ما بگیم از اول تا آخر هفته سر کلاس بوده ای. حدیث«درعنفوان جوانی» و دوره‌ی بی قراری، «چنان که افتد و دانی» بود. راه سختی سپرده ام که مگو،شور عشقی «چشیده ام که مپرس»!

جلال‌زاده در وانفسای چنین پریشانحالی، به دادم رسید. از دکتر قلی‌پور ــ رئیس بهداری ــ گواهی استعلاجی چند ماهه گرفت و در کلاس چهارم ادبی ثبت نامم کرد. سبب خیری شد و مایه ی عاقبت به خیری خودش.

( باید در فرصت های بعدی ــ اگر خدا بخواهد و کفاف عمری باشد ــ ازحکایت آن کلاس چهارم ادبی هم ، خاطره ئی بیاورم )

  نوشته شده در  ساعت 11:31  توسط محمد خدری  | 

جمعه ئی که چا ر شمبه بود!

   همسایه مون اسا اکبر سلمونی، هر هفته دعوت مجله ی «توفیق»(1) را اجابت می کرد.

لنگ خیس حمامش را رو بند رخت حیاط پهن کرد وگفت برای «ننه ی بچه ها» ازبازار صفا، «خِریطی» و «قندرون»(2) بخرم.( منظورش زنش، «خاور» بود که از شما چه پنهون، خیلی چپل بود.میگفتن: شبی که رفتن خواسگاری ش«مین فیوز» سرتاسر «لین»شون رفته بوده. معلوم نمیشد کی وقت زایمونشه.مثه گربه، آسونزا بود.  یه بار تو حموم عمومی با  دس و پای حنا بسه و کهنه پیچ، زائیده بود)

گوهرمحض تعجیل و تشویقم گفت:  دو قرون م  مُزِ پاته!        

به بازار رسیدم . چه محشری بود. شاید  نوروز نزدیک می شد.                                                                                                                                     .

 تق وتوق راسته ی« پلیت سازها» گوش آدم را کر میکرد.  با «چینکو»( آهن گالوانیزه) آفتابه ، طشت ، «دولکه» (پارچ آب)و «میسخنه» (سطل دهن باریک) میساختند.  سروصدای دست فروشان زن و مرد توی کله ی آدم می پیچید.

 , باید ته بندی میکردم. رفتم سراغ خرما فروشی که خرمای «کرکاب» ش (« کبکآب» )را جار می زد.دو ریال دادم و خرما و ارده ی تازه ساب ــ که هنوز گرمای مالش عصاری در تنش بود ــ گرفتم وقاتی که شد مشت و مال ش دادم و حلوای مشتی تارکردم و ــ جای شما خالی ـ روندُمش !                                                                                            ’

راه افتادم طرف معرکه ی حسن فوج که ناشیانه روی شیشه های نوک تیز دراز کشیده بود. (حرفه ای نبود و به قول خودش به قد «چتول» شبش کار می کرد.) همین که می خواستند قالب «چمنتو» (سیمانی) را روی سینه اش بگذارند تا با پتکی خردش کنند ، مثل فنر از جا ش می پرید و داد  میزد: «آخ بویه! مسلمون! اینه بدن جه جور می شازه با اینه شیسه؟» اگر بچه ئی مزاحم کارش میشد، التماسش میکرد:«جوون! بری حرم ابلفض زیارت، نزن  تو نونم!»

تا کاسه ای دستش گرفت و دوره افتاد، از معرکه ش جدا شدم.

بسات زنهای دستفروش روی زمین پهن بود. بعضی«شیله» و«عبایه» و «چفیه عگال» میفروختند وبرخی دیگر،   «گاگِله»(3) و«خریطی»(4) و«کُماتیل» (5) وپنیر گصبه(6) عرضه می کردند. 

عباس کلو( گدائی که ظاهرا باربر بود) داد می زد: خدایا برسون یه گونی سه خطی پُرِ دهشایی.

از جلو پرده ی «کربلا» که رد می شدم دیدم «خولی» را تو دیگ بزرگی نشانده اند و زیرش کلی هیزم افروخته بود. زبانش به چه بزرگی در آمده بود. پرده خوان با چوب اشاره اش میزد رو زبونش و می گفت: باید بدم زبونت ببرن تا دیگه برام شکلک در نیاری. فقط مایه ی خنده ی بی حال مردم شد.                                                          

گوشه ی بازار یک اسکناس تا خورده ی پنج تومنی افتاده بود.پا گذاشتم روش و از ترس این که مبادا به نخی بسته شده باشد، نشستم و دست کردم زیر کفشم ومحکم گرفتمش و با هم پا شدیم.پر در نیاورده بودم اما میخواستم تا سینما متروپل پرواز کنم و با یک بلیط « بندر هش پا» (اشباح) و «خنجر مقدس» را ببینم.از جلو« نابی» که رد می شدم هوس یک دست کباب کوبیده با تماته و مخلفاتش کردم .داخل شدم و سفارش دادم ولیموناد گلوله ای(7) خواستم که نداشت، به دوغ لیلی قناعت کردم.

 یک استکان تخمک کدو خریدم و بلیط لژ گرفتم و رفتم ردیف آخر نشستم. فیلم که شروع شد تعجب کردم که چرا مردم پول بیشتر میدهند تا فیلم را تار و کدر بینند. چند بار جایم را عوض کردم و جلو و جلوتر رفتم ، آخرش هم آن طور که می خواستم نشد که نشد. (چند سال بعد ــ یادش به خیر آقای ایرانی دبیر طبعی مون ــ گفت باید عینک بزنم.)  از سینما که اومدم بیرون چشام پیلی پیلی می رفت. یهو یادم افتاد که سفارش گوهر رو دسم مونده.        

 

   ***********************************************************

(1) فکاهی«توفیق» پنج شنبه ها منتشر می شد و روی جلدش توصیه می کرد:«همشهری، شب جمعه دوچیز یادت نره ،  توفیق و...»  (2) اغلب  زنان باردار به جای آدامس می جویدند.

(3)سبزی خودروی شور.  (4) فرآورده ای گوگردی رنگ که از گل نی عمل می آمد و اغلب، مصرف زنان ویاردار بود.  (5) ترکیبی از کنجد و شیره ی خرما.(6) پنیر تازه ی گصبه چنان مقبولیتی داشت که بعضی همشهری ها ، پنیر دیگری را قبول نداشتند.یادم می آید مادر یکی از دانشجو ها آمده بود تهران و رفت که پنیر بخرد دست خالی بر گشت و گلایه داشت که«ئی دیگه چه جور شهریه نه پنیر گصبه دارن، نه اصلن می شنا سن ش!»  (7) دهانه ی شیشه ا ش دوتا واشر داشت که با فشار انگشت می افتاد تو محفظه ی کوچکی. گاز بسیار داشت و برای عوام دوای رفع سوء هاضمه بود.       

نویسنده رضا ستاردشتی 

نظر فراموش نشود  لطفا  

                                                                                                                                       

  نوشته شده در  ساعت 18:8  توسط محمد خدری  | 
توضیح به قصد توجیه :

برخی دوستان پرسیده اند: چه طور بعد از آن همه سال ،جزئیات خاطرات نا نوشته ام را به  یاد می آورم.

مختصر این که: بازگوئی و تکرار بازگوئی ها در  دوره های مختلف و سالهای متوالی، به شکل حضوری و درقالب نامه ها، کمکم می کند.هم از این روست اگر می بینید، راوی گاهی بچه ئی ست که با لهجه ی آبادانی «گپ میزنه»   وگاهی بزرگسالی ست که «لفظ قلم»دارد.همین تکرار بازگوئی هاست که شخم عمیقی در خاطرم زده.

حالا فقط خاطراتم را نشخوار می کنم تا بتوانم عصاره و جان شان را با تصویری نسبتا روشن، عرضه کنم.

دیگر این که: سا لها ست خاطرات و دیگر آثار نویسندگان وطنی و خارجی را خوانده ام و می خوانم .

آموخته هایم را بیش از بیست و پنج سال در دبستان و دبیرستانها ــ از جمله رازی وجامع امیرکبیر آبادان ــ و دانشکده، تدریس کرده ام.

براین باور بوده و هستم که آئین نگارش و ادبیات آن «ادب»ی نیست که کسی بتواند «لقمان» وار«از بی ادبان» بیاموزد.

همانا آدابی ست که آئین و شیوه ی آن را از اهل ادب وآل قلم ــ نویسندگان و شاعران ــ ودر خلوت روشن کتاب ها  میتوان آموخت.

 از این چشمه ها و منابع، بی نصیب نبوده ام. از مجموعه ی تحصیل و تدریسم، اندوخته ای ــ هر چند مختصر ــ دارم که بتوانم خاطراتم را بازآفرینی کنم.

 با این همه، اما هنوز هم از آموختن بی نیاز نیستم و اظهار نظرهای شما کمکم می کند. کم لطفی نفرمائید.سپاس.

اما غرض اصلی از ثبت خاطراتم در این صفحه ، بودن با شما جوانان ست که بودنم را معنی می بخشید،دیگر،این که

 شاید باز گوئی خاطرات، واکسن ی شود و باعث تاخیر آلزایمر گردد، که این روزها ــ برای پیرسالان ــ تقریبا اپیدمی شده!

                

                                            خالو  زیته

 

کاشکی !!

پدرم یک اسکناس رنگ و رو رفته ی  پنج! ریالی داد دستم که خرج حمام هفته گی م بود. شاید سیزده ساله بودم، پول را گرفتم و با خودم گفتم: خوبه عوض حموم «جرمن» پنج قرونی، میرم حموم مفتی شرکت نفت و برگشتنا صاحب همون سازی میشم که دیروز دیدم.

راه افتادم به طرف بازارصفا که حمام مجانی شرکتی با دوش آب گرم و سرد اما بدون در، منتظرم بود                                                    

بازار غلغله بود. بچه ی لین مون،«اسمیلو» نی جفتی بندری میزد و«مایی موتو»(1)و«روبیون»(2)می فروخت.

اول اسکناسم را پیش یک بقال خرد کردم، بعد راه افتادم طرف بساط «خمارو» که چسبیده به دیوار حمام ، علمش کرده بود ( تریاکی بود، اما خوش تیپ و خوش پوش میگشت.پیرهن ش همیشه «فوروت»  و بلیزش «بای فورد» بود.مدتی  به ضرب «بریانتین» مویش «کلارک گیبل»ی بود وتمیز آ ب و جاروش می کرد. این روزها «کرنیلی» شده بود. )گفتن نداره: «ریبون»ش شبانه روزی بود و قلاف ش بیخ کمربندش.  

سر و زبون دار بود. فیس می کرد که: تو «بنگله» ی(1)بزرگ «مستر پال کول»(رئیس پالایشگاه) صاحب «بوی روم» چار اتاقه بوده، بعد «گریت» گرفته و «بارمن» شده. میگفت : تازه  «فورمن» شده بودم و«کانتین» بزرگ «گست هوس» می چرخوندم که رئیس مئیسا ترسیدن و دوسیه ی ناموسی بارم کردن و«آفِ آف» شدم! (قول گفتنی بچه ها، هندی گیر اورده بود و«ربیت» می کرد)

سینی اش بازارچه ای بود با بیش از سی حجره و در هر حجره کالائی خوابیده بود.یک ریال که روی جنسی می گذاشتی و عقربه ای که سیخ کبابی بود و دانه ی تسبیحی به یک سرش آویخته داشت وسط سینی میچرخید. اگر روی حجره ات متوقف می شد، صاحب کالایش می شدی که به چشم ما بچه ها خیلی گرون بود. برق وبورق یک سازدهنی صدفی چشمم را گرفته بود. بی معطلی یک ریال رویش گذاشتم. عقربه چرخید و از روی سرم گذشت و  رفت.رفت و حجره ی بی مسافری پیدا کرد و نشست. خمارو جار میزد که : غیر از تخم آدمیزا ، همه چی دارم و همش م «آکبند» و«فابریک» ن.  بار دوم همونجا گذاشتم و باز هم بی نصیب شدم!  چهار بار باختم . لاکردار چه چشمکی می زد! آخرین پولم را روی سازم گذاشته بودم و منتظر یختم بودم. حجره های النگوی «رد گل»، سیگار اشنو و همای بیضی(که به قول خمارو نشئه شون بیشتر از «لاکی» و «کمل»بود) ،صابون «لایف بوی» ، موچین و ناخنگیرو بسته های آدامس«پی کی» و تیغ«ناست» همه مشتری داشتند، اما خمارو دست دست می کرد و چشمش دمبال مشتری بیشتربود. پیر زنی که روی النگو وگوشواره سرمایه گذاری کرده بود طاقت ش طاق شد و  صدایش در آمد که:خمارو چته؟ مگه «دلیور»اتوبوس« شهری گدا»ای   که تا پُر نشه «چالو» ش نمی کنی!

 دل تو دلم نبود. درست وقتی خمارو می خواست عقربه ی اقبال را بچرخاند، کارگری که لباس نیمدار و پر از   پشنگه ی گل و گچ خشکیده، به تن داشت از راه رسید و رو صابون «الجمال»  (که عکس زن قشنگی روش بود) دوتا دهشاهی زرد و مسی گذاشت.خمارو معاینه شون کرد و لب و لوچه ش آویزون شد.( چو افتاده بود که دهشی سال 1315 نصفش طلای خالصه! )

گردونه گردید و چرخید، به ساز دهنی که رسید پا سست کرد.   اما بی انصاف رد شد و رفت!   

همین که چشم تنگ دانه ی تسبیح ، به جمال خوش آب و رنگ زن افتاد، «چو بید برسرایمان خویش»  لرزید و از پای در آمد!   مرد، الجمال ش را قاپید و داخل حمام شد.                                                           

حوصله ی گربه شور هم نداشتم . دلخور و پکر راه افتادم.حتا شیرینی خرمای لای دندان ها یم ، نمی توانست تلخی باخت و زهر حسرت ساز را کم کند.

*****************************************************                   

  شاید از نگاه بعضی،حق به حقدار رسیده، اما مگر راوی ، ناحق بود؟        

هنوز وبعد از آن همه سال دل در گرو همان ساز صدفی دارم و تا همین الآن،  همدرد و همراه «عبدو»ی بچه گیم هستم که با بغضی در گلو و به قول خودش گربه شور نکرده ، رو به سوئی نا معلوم می رود. می رود و نمی رسد.

 

 

(1) ماهی ریز بندانگشتی نمکسود.  (2) میگو

                                                               

(۳) Bungalow   بنگله       انگلیسی ست وخانه ی ییلاقی                                                  

 

«چو بید...» را از حافظ وام گرفته ام:

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم                که دل به دست کمان ابروئی ست کافرکیش

و به این بیت هم نظری داشته ام:

رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار              دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

 

 نویسنده رضا ستار دشتی

  نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط محمد خدری  | 

از این جا تا  ناکجا!

 

قطار باری شرکت نفت ، از «گدامهای گوگردی» یا «تانک فارم» بوارده  به سمت پالایشگاه می رفت ،  به تقاطع «سه راه بهمنشیر» که  رسید به اجبار سرعتش را کم  کرد.ده یازده ساله بودم. دیدم در یکی از واگنهای سقفدار باز است. شیطنت و بچه گی دست به دست هم دادند و وادارم کردند بپرم بالا! در را که پشت سرم بستم، تاریک تاریک شد.هیچ روزنه ای نداشت.از بیداد هرم آفتاب ،  واگن  کوره ی «کت کراکر»شده بود.  کورمال کورمال ، دستی کشیدم به در، ای داد و بیداد ، دستگیره ندارد.ترسم ازخفه گی، بیشتر شده بود،اما کوتاهی راه، به دادم رسید. قطار با تکانهای شدیدی متوقف شد. از بیرون صدای چند نفر را می شنیدم، ولی جرئت نمی کردم طلب کمک کنم. لحظه ای بعد صدای بازشدن در واگنها را شنیدم. گوشه ای کزکردم. درکشوئی باز شد. اول سرک کشیدم ، مطمئن که شدم ،پریدم پائین. توی پالایشگاه بودم.  حالا چه طور از دروازه  برم بیرون ؟ می ترسیدم و ترسم بیشتر از پدرم بود، که «گیت من» بود. اغلب دربان همین دروازه و گاهی هم نگهبان «مین گیت» می شد. خداخدا می کردم ، امروز پستش این دروازه نباشه ،وگرنه، خر بیار و کتک بارش کن! (باپوزش از همه ی «خران بار بردار» که «به ز آدمیان مردم آزار» ند.)                                                                                                                                                                     

پریشان و ترسیده دور و برم را می پائیدم که  راه فراری بجویم.  کامیونی پیدا شد که به سمت دروازه می رفت.  پشتش «چلپ» گرفتم.دم دروازه که رسید ، پریدم پائین و فرار! چند تکه فهش و پاره سنگ پشت سرم پراندند که اصابت نکرد.                                                                                                

از مخمصه جسته بودم.  نفس رهائی که کشیدم ، یاد «تریلیسواری» چند هفته پیشم افتادم.

 «تریلی»  اتوبوسهای کارگری بود که پنجره هایش بدون شیشه بود و حصار فلزی داشت. یک بوی گندی داشت که نگو و نپرس! صد رحمت به اتوبوسهای فکسنی «آغ بوا». بعضی از مسافرها ـ گلاب به روتان ـ استفراغشان می گرفت                                                                                                                             

سر ایستگاه ایستاده بودم واز بیکاری حوصله ام سر رفته بود. یکی از همان تریلی های کذائی رسید. بدون بلیط و در پناه کارگری «بیلرسوت» پوش و «سپرتاس» به دست ، سوار شدم . رفتم و لژ نشستم.(وارد که میشدی و چندقدم رو به جلو که می رفتی، دوسه پله میخورد و می رفت بالا و لژ نشین میشدی ، با همان کرایه ی یک ریالی !)

راه افتادیم اما به سمت کجا ، نمیدانستم. چشمم را چسبانده بودم  به سوراخ «جالی» که بیرون را لوزی لوزی وپاره پاره نبینم. از منطقه ی سرسبز و تمیزی گذشتیم که هیچ شباهتی به محله ی ما نداشت.( چند سال بعد فهمیدم «نخلستان بریم» بوده)

چند دقیقه بعد قثط  بر بیابانی بود بی آب و علف که پیش از این ندیده بودم.ایستگاهی هم در کار نبود که پیاده شوم.

دلواپس شدم. از «چکر» که پرسیدم ، معلوم شد که این تریلی مخصوص کارگران ساکن خرمشهراست! جای شکرش باقی بود که می توانستم یک ساعت بعد برگردم.

رسیدیم و ناآشنا و سردرگم، پیاده شدم. شهر آن دست آب بود. قایق موتوری کنار اسکله ایستاده بود.مسافرهای همراهم بی بلیط سوار شدند.گفتم لابد مفتیه ، سوار شدم. پیاده که شدم ، روبرویم بازار مسقفی بود. ( بعدها دانستم که « بازار صیف» بوده) شرجی«رطب پزون»بود و بوی ادویه و عطر انبه ، بازار را پر کرده بود.کمی جلو تر قهوه خانه ی بزرگی بود که بوی تنباکوی «برازگونی» و عطر چای« سرنیزه »اش نصف بازار را گرفته بود. ازگرامافون بوقی «سگ نشان» ش ساز و آواز عربی  پخش می شد. همهمه ی مردم بسیار بود و عربی غالب بود. ( سال بعد که بازار«بصره» را دیدم شباهتشان چشمگیر بود.)

غرق عطر و بوی خوش بازار و جنجالش بودم. با این همه اما دلواپسی ، مجبورم کرد که زود تر برگردم. سوار همان قایق شدم و برگشتم و ساعتی بعد آبادان بودم.

اولین سفر زندگیم بود. تنها و دست خالی و بی مقصد رفته بودم و برگشتم .حالا و بعداز شصت و اندی سال که خاطراتم را دوره می کنم و فلسفه می ریسم ، می بینم سفر کوتاهم شبیه سفر اول و آخر آدمیزاد است. تنها و دست خالی و بی مقصد، به این کهنه رباط می آید و ـ دورازجان شما ـ می رود!                         

رضا ستار دشتی

  نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط محمد خدری  | 
به قلم استاد ستار دشتی :

در قاب آسمان حیاط ما کبوتری نبود
 
 
پنج شش ساله بودم ـ اما انگار همین دیروز بود ـ که در حیاط خانه مان شاهد ختنه سورون خودم شدم. حیاط پر از غلغله ی بچه ها بود . بزرگترها با کولیها هم صدا شده بودند و صدا به صدا نمی رسید . صندلی ملا احمد روضه خوان آمده بود وسط حیاط نشسته بود . اوسا اکبر سلمونی ـ مثل قصابها ـ تیغش را به کمر بند چرمی کهنه اش می کشید . نا رضا و لرزان روی صندلی نشستم . مش مراد کت و کولم را محکم گرفته بود . اوسا اکبر جلوم به زانو نشسته بود . ترسیده تر از من ساقدوشم بود که مثل بره ی پیش از   «بسمل» رنگ پریده و حیران کنارم ایستاده بود . ( قرار بود بعد از من  ختنه شود ) با این که پیشترها  شنیده و دیده بودم که قبل از تیغ چه میگویند و چه میکنند ، از سر ناچاری تن به قضا دادم و نا رضا در آسمان حیاط مان دمبال کفتر طوقی میگشتم ، که تیغ کشیده شد.
بعداز آن « لنگوته » به پا شدم  و ساعتی در خاکستر ولرم نشستم . بدتر از زخمم دیدن پوست چغر و خشکیده ای بود که مثل دانه ی  تسبیح به بند کشیده و دور مچ پایم بسته  بودند.
فردای آنروز در سبخ ( زمین شور بایر ) محله مان خاک نرمی جمع شده بود . نشستم و خاکهای  سرمه گون را روی زخمم تلمبار کردم . یک سر شیلنگ کوتاهی را در خاکها فرو کردم و سردیگرش در دهانم و فوت می کردم و محو تماشای فورانش بودم . ممد« دلیور» که هر روز از باک «لوری» شرکتی اش بنزین میکشید و به تاکسی دار ها میفروخت مثل اجل بالای سرم ایستاده بود . هول شدم و با همه ی نفس چاق شده ام مکیدم . نفسم پس افتاد وچشمم سیاهی رفت.
وقتی به هوش آمدم روی تخت « اسپیتال » بودم و دوتا «سیستر» بالای سرم ایستاده بود . بعد از نجات جانم ، متوجه زخم بی پانسمانم شده و ضد کزاز زده و پانسمانش کرده بودند . «عدو سبب خیر»ی شده بود.
اما وعده ی بزرگترها که « بزرگ میشی و یادت میره » عملی نشد که نشد.هنوز هم که هنوز ست از هر تیغ به دستی بیزارم !
 
  نوشته شده در  ساعت 11:23  توسط محمد خدری  | 

به قلم استاد ستار دشتی :

    دنیا خانه ی من ست   "نیما یوشیج"

و آبادان ما پستوی این خانه ی بزرگ ، و عزیز بدان خاطر است که دنج و خصوصی ترین بخش مسکن ست.

     

این پیشدرآمدی ست برخاطرات کودکی و نوجوانیم که شرکای بسیار دارد.     

اجل دور سر بچه های محلات کارگرنشین (غیر شرکتی) دور میزد. آنان که جان به در برده اند از سخت جانی شان بوده یااز حسن اتفاق.

در کودکی اولین خطر خوردن نفت سفید بود به هوای آب خنک. گرما بیداد میکرد و بچه های تشنه له له زنان سراغ قوطی نفت پای فریمز ( پریموس)  می رفتند و قوطی را سر میکشیدند. چون در دست رسشان بود و آب خنک در صندوق یخی( احیانا قفل دار بود).

      

غرق شدن در حفار ها و چارحوض و شطها قتلگاه بعدی بود. اگر کوسه ای دست و پای بچه ای نمی خورد، از سر سیری کوسه بود یا بخت پدر و مادر بچه !

برای آموختن شنا به جای استخر ، بچه ها مجبور بودند سری به شط بهمنشیر بزنند و بیشلمبو( ماهی ذوحیاتینی)  بگیرند ودر دهانش بشاشند. گرفتنش مصیبتی بود ، لیز بود وبه سرعت در سوراخی می چپید...

البته خوردن نفت وغرق شدن نوع تمیزش بود وگرنه پرت شدن از پشت سواری هائی که چلپ می گرفتند( اویزان شدن به ماشین) مخصوصا سواریهای خط گسبه( قصبه )و کامیونهای حامل هندوانه وقطارهای باری شرکتی در کمین جان بچه ها بود.بچه ی پرت شده گاهی زیر ماشین بعدی می رفت که شکستن یا قطع دست وپای، کمترین خسارتش بود. بدتر ازان له شدن لای چرخها وریل بود.       

سعی میکنم در خاطراتم (که بعدا می آید) صحنه ها را طوری بیاورم که مایه ی آزار خاطر عزیزان نشود. 

 پیش از هر چیز اضافه کنم: بنا ندارم خاطراتم همه غمنامه باشد.روزهای شاد هم کم نداشتیم. از دامادی های چند شبانه روزی و ختنه سورونهائی که کم از دامادی نبود تا حموم روون و حنابندون عروس هم بسیار بود. کوچه ی ما خانه هائی با بیست خانوارداشت و تقریبا همه  ی اقوام را داشتیم با تنوع فرهنگها .تشمالهای بختیاری و کمانچه کشان  خرم آبادی وساز و نقاره ی کردی وکولیهای عرب زبان کوچه را یکپارچه میکرد و پرازشادی . اگر غیر از این بود و فقط مرگ و میر، باید تخم و ترکه ی بچه های آنروز آبادان ورمی افتاد (که نیفتاده) و خودشان و بچه هایشان در سراسر ایران و دور جهان پراکنده اند تا چراغ شهرشان را روشن نگهدارند . (میدانید که آبادان آنروز پر بچه ترین شهر ایران بود که علاوه برعامل گرما و خرما و سموسه و پاکوره ی هندی ، حق اولاد ده بیست تومنی شرکت نفت و تبدیل کواتر دو اتاقی به سه تائی هم نقش اساسی داشت .)  

 اما توجیه تاخیرم: مومنین به نیت سبک کردن استخوان به زیارت میروند و ما( من و عیالت متفقه) به قصد سنگین کردن استخوان(نه بار گناهان) به« آنالیا» رفته بودیم که در پرتو نور و گرمایش شارژ باطری کنیم تا از پائیز خاکستری و سرمای زمهریر سوئد کمتر آسیب ببینیم. به زودی زود اولین بخش خاطراتم را میخوانید.(گوش شیطون کر)  پایدار باشید..

نظر فراموش نشود لطفا

  نوشته شده در  ساعت 11:32  توسط محمد خدری  | 
سلام دوستان گرامی

با توجه به استقبال شما دوستان عزیز از خاطرات استاد ستار دشتی در پست گذشته ایشان بر بنده منت نهاده و سری دیگری از خاطرات خود درباره فوتبال آبادان را در اختیار من قرار دادند که در ادامه می بینیم :

 

چند خاطره در  یک نامه  

یادی کنم ازپیشکسوت تیم جم وشاهین آبادان که روشن اندیش بود وفروتنی او نام خانوادگیش رامعنی میکرد. یار دیرینمان محمد ترابی.  به خاطر دارم وقتی افسر وظیفه بود تبمسار خسروانی امر کرده بود که ترابی با پیراهن تاج (سابق) در مقابل یاران شاهینش بایستد.جسورانه امتناع کرد. که بازداشتی واضافه خدمت پیآمدش بود. 

 

                          

اسامی تیم شاهین آبادان ۱۳۳۹:

نشسته از راست:  جمالی ، مهندس فتحی ، برمکی،  مصیبی،  علمداری و  فخرویان

ایستاده:  گارنیک،  جاسمیان ، مهندس پورجانکی ، شاعری ، سالیا، نامدار و  دکتر صفریان .

 به جای پیش درآمد:

این را همین جا – در سوئد – و به تجربه دریافته ام که خاکستر غربت زنگار جام کهنه‌ی خاطرات را می زداید و صیقل می دهد. حالا اگر آن غریب – مثل من – پیر و غربتش به دوردستی سوئد باشد، جلای جامش نور علانور است.

خاطراتم این بار، کپی نامه‌ای است که چندی پیش برای دوستی ساکن ایران نوشته ام:     

 

 

*******************************************************

 

سلام. تو که می دانی اگر دیر زمانی بنشینم و متمرکز نوشتن شوم، درد کهنه‌ی کتفم نو می‌شود ونظم نامنظم گردش خون و ریتم ناموزون نبضم به هم می‌ریزد (که مایه دردسر خودم و دیگران می‌شود)

با این همه می‌بینم گریزی و گزیری نیست، جز لبیک ! البته سعدی وار (1) منتی بر سرت نمی‌گذارم و نمی‌گویم که چون "یار موافق" است و "ارادت صادق" اجابت دعوت می‌کنم. می‌دانی که اهل تعارف نیستم، خاصه با یاران.        نه اصلا، راستش را بخواهی، نامه نوشتنی که گشودن سفره‌ی دل پیش یار دیرین باشد، برایم زلال آبی است که غبار دلتنگی یم می‌شوید . اما دلتنگی‌یم همه از زمهریر سرمای دوری است وگرنه گلایه‌ای از روزگار نیست ،که  لایق گلایه نیست.

نوشته بودی می‌خواهی نامه های خاطراتم را به دست اینترنت بسپاری تا دیگران  ببینند و بدانند ، بر ما ونسل ما چه رفته است. اگر راست راستی چنین قصدی داری، مشکلم را مشکل‌تر می‌کنی. چون علاوه بر اصول انشاء باید هوای شکل املاء را هم داشته باشم تا فراموشی و کم‌دقتی پیرسالی مایه‌ی شرمنده‌گیم نشود.  

با اینکه سعی میکنم در شکل وشمایل خاطرات مان دستکاری نکنم،گاهی مجبورم؛نقل قول کسی را آب بکشم که کمی آب برود تا به تریج قبای کسی بر نخورد.

 

خدا خیرت بده بیژن (2)، خواسته ای از خاطرات  مشترک مان عکس وفیلم بگیرم ، حرفی نیست ؛ اما نگفتی از کجا شروع کنم و  از چه دوره ای.

 از زمین خاکی بوارده‌ی جنوبی و تمرینهای نفس‌گیر و لُر‌گُشش بگیرم؟ چشم!

خیس عرق مجبور بودیم با لباسهای خاکی و اغلب گلی از ته بوارده تا حمام جرمن (3) – حدود سه چهار کیلومتر –  پیاده گز کنیم. همه‌ی طول راه، خدا خدا می‌کردیم که آشنایی نبیندمان در آن احوال. باز خدا پدر مش جعفر حمومی را بیامرزد که تا دیروقت غروب منتظرمان می‌ماند. (غیر از این گر بود، ما چه می‌کردیم با تن خسته؟)

اول چندین دقیقه زیر دوش آب گرم می ایستادیم ــ که اگر آب مجانی (4) شرکت نفت نبود،ناله ی اوسای حموم در می آمد ــ بعد به خزینه‌ی تازه آب  می خزیدیم و خستگی را  به آب گرم میسپردیم. (یادش به‌خیر کاپتان پرویز +(5) چنان تشنه بود که تمام پارچ آّب یخ را توی گرمای خزینه سر می‌کشید.)

بعد از حمام کمتر پیش می‌آمد که هر کی سی خودش راه بیفته و به خانه‌اش برود. همیشه صندلی‌های کافه‌ی فتاحی منتظر بچه‌ها بود.

 

کسی باور می‌کند ؟  تیم صاحب نام شاهین آبادان، فقط چهار پنج تا توپ (6) رویه چرمی سفت و سخت تبریزی داشت که بعد از چندی تبدیل می‌شد به خربزه‌ی گرگاب اصفهان!

فقط یک دست لباس داشتیم ، مثل رستم  خفته در سایه سار افسانه  ، حال آنکه شاهین ما با آنهمه پروبال، در اوج آسمان روشن قرن بیستم پرواز میکرد.  وقتی شاهین  که تیم اول آبادان وخوزستان وحتا قهرمان باشگاه های ایران بود، چنین احوالی داشت؛ تصورش مشکل نیست که تیم‌های کم نام و نشان چه حال و روزی داشتند. (و تو امروز "حدیث مفصل بخوان از این مجمل") مثل امروزیها حامی مالی نداشتیم. اما ناشکری چرا؟ «عیسی ایران» ی بود که گاهی عشقش می‌کشید و با شورلت رو بازش سری به تمرین ما می‌زد و چند تا از خسته‌ترها را تا حمام جرمن همراهی می‌کرد. یا گاهی که تیمی دعوت می‌کردیم، در هتل‌اش ــ که تمیزتر از مسافرخانه‌های شمس العماره بود ــ پذیرائی می‌کرد، همین و والسلام!خدائیش را بخواهی هواداران بسیاری داشتیم ،اما همه  یه لا قبا بودند و چون عاشقمردان فیلمفارسی از مال و منال دنیا فقط یکی دو مثقال عشق ناقابل داشتند که آنهم در آشفته بازار روزگار ، سکه‌ی نارایج اصحاب کهف (7) بود و هست!                      ,     

تنها درآمد و مقرری تیم ما شهریه‌ی دو تومنی بچه‌ها بود ( که  ناچیز بود و همیشگی نبود و چند تنی ــ از جمله خودم (8) معاف بودند) پرداخت شهریه وادارم می‌کند ، فیلمی بگیرم از آن روزی که آقای چوه – خزانه دار تیم ! – سر ایستگاه اتوبوس راه بر فرج ( 9 ) بست و شهریه‌ را گرفت و روی پاکت سیگار همایش ثبت کرد. اتوبوس رسید و سوار شد و پاکت را پرت کرد و رفت. فرج پاکت سیگار رابرداشت و در جیبش گذاشت. (خودمانیم عجب عنوان بی مسمایی بود خزانه دار؛ درست عین کچل مو فرفری! آخر چندر قاز بودجه‌ی ما خزانه دار می‌خواست چه کار؟)

 بعدی را از روبه‌روی قنادی ماه میگیرم. بچه ها به سرکرده گی تیل برق(10) مون، سیامک جمعند وپا،پا میکنند. منتظر منوچهر (11) هستند تا بیاید و پیک( سهم) هر کس را بگیرد. (این قائده را "هرکی ز جیبش" می‌گفتیم) مادرخرج منوچهر بود (به قول خودش وکیل خرج) که همیشه خرجش، بیشتر از دیگران می‌شد. یکی خُرد نداشت، دیگری جیبش عقرب داشت یا خالی خالی بود. اغلب، پیش از ظهر تابستانهای واویلا؛ آنجا می‌رفتیم که از فتاحی خنک‌تر بود. روزگاری که آب یخ، لیوانی یک قران بود؛ سینی‌های پر آب خنک و لیوان لیوان آب خوردن با بستنی پیج ریالی چه غنیمتی بود! گاهی مصرف آبیخ مان چنان بالا بود که حاجی صبایی از کوره درمی‌رفت و می‌آمد بالای سرمان و خطاب به منوچهر می‌گفت:" آخه بی انصاف یعنی بستنی دونه‌ی ده شی؟"

حالا که حرف منوچهر است بگو ببینم، تو اصلن باورت می‌شد که قبل از ما برود؟ درست است که آسیاب به نوبت است ،اما قوه و سلامت او کجا و لاجونی ما دو تا کجا؟

همین جا یادی کنیم از فوروارد خوش استیل و دریپ‌کارمان، برمکی(12) عکسش را همیشه در کنار آقای ذاکری دارم که معلم خوب ما بود. روزی که سر کلاسش از تیم محلی‌مان حرفی به میان آمد. گفت: عبدو (13)  اگر مرد میدونی تیمتون وردار بیار با لین ما مسابقه بدین. قبول کردم. گفت: وُلک(14)، فقط بگم تو تیم‌مون یه حمیدو ،داریم که توپه رو پاش مثل حلوا رو پاروی حلوا پزه ؛که می چرخونه و ازش جدا نمی‌شه!

باید کنار برمکی رضا علمداری باشد که گوش چپ بود و همیشه یک سنجاق قفلی به حاشیه‌ی شورتش می‌بست تا وقتی ماهیچه ی پایش گرفت، کمک حالش باشد. طفلک می نشست و مثل حکیم طب سوزنی چند تا می زد تا گرفتگی، ول کند. تو نبودی روزی که مچ پایش دررفت.  با حمید جاسمیان(15) و امیر توفیق+(16) بردیمش پیش بابای اسکندر شکسته بند. دور پایش پلاستیکی پیچید و چپاند توی گودالی  و گل و گچ ریخت روی پا و محکم کرد. خشک که شد تخته‌ای گذاشت روی پای رضا و گفت: بایستید روی تخته. خودش رفت روی صندلی پشت سر رضا. او را کت بست کرد و یک تا سه شمرد و کشیدش بالا! تقّی کرد و  ظاهرن جا  افتاد و رضا تقریبن بیهوش شد! "خوبه که ننه ت نه اینجان!! " مادر اسنکدر است، که با آبگلاب بالای سر رضا ایستاده .

عکس شاهین بدون فورواردش فریدون جمالی کامل نیست.

 برای دیدن بقیه ماجرا لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  ساعت 10:27  توسط محمد خدری  | 

آبادان مهد فوتبال است این را همه قبول داشته و تکرار می کنند ، این موضوع را تاریخ فوتبال این شهر می گوید نه من وبلاگ نویس ، این قضیه ای را جوانانی به وجود آوردند که شاید الان پیشکسوت و مرشد نامیده می شوند جوانانی که عاشق فوتبال و شهر خود بودند جوانانی که خیلی از آنها فراموش شده و تکریم نشده اند .

در این بخش بنده تلاش کرده ام که خاطراتی از یکی از این جوانان پیر آبادان که روزگاری در آبادان معلم و استاد بوده و هم اکنون در گوشه ای دیگر از این کره خاکی سکونت دارد که می تواند با خاطرات خود باعث بازیابی خاطرات دیگر آبادانیان شده و برای عموم می تواند جالب باشد .

این بخش با قلم دوست و استاد گرامیم آقای رضا ستار دشتی کتابت شده است  امیدوارم مورد رضایت شما دوستان عزیز قرار بگیرد...

آقای ستار دشتی


معترضه:

آنچه در پی می آید بخشی از خاطرات هموطن پیری است ساکن سوئد.

کودکی و جوانی و میانسالی را با عطر گس سپسون (1) و لگیجی (2) و در کنار مردم آبادان تجربه کرده. مردمی که تحمل افت و خیز زندگی را از جذر و مد شط، در پای نخلهای صبور آموخته بودند.

تا پیش از جنگ خانمانسوز، چند سالی در دبیرستان جامع امیرکبیر و رازی آبادان به تدریس ادبیات مشغول بوده.

در پی زمین لرزه های جنگ – مثل بسیاری دیگر – مجبور به ترک زادگاهش شده و از پس لرزه های جنگ به ناچار تن به مهاجرت داده. (گرچه جان در آنجا دارد)

حالا هم مثل اغلب پیرسالان، آینه ی کهنه ی خاطراتش را جلا می دهد. خاطراتی که عمدتاً دور محور آبادان و بچه های قدیمش می چرخد و عاشقان فوتبالش.

این را هم می داند که شیوه نگارشش به سیاق خاطره نویسان حرفه ای نیست (چراکه اصلاً حرفه ای نیست). اما از آنجا که می داند:

هر که با فوتبال سر و کارش فتاد          پس زبان ویژه اش باید گشاد (3)

این یکی را با شکل و شمایل گزارشهای زنده و نیمه جان ورزشی آورده. (تا چه در نظر آید)

*  *  *

1-      سپسون میوه ای داروئی که بهترین نوعش اطراف گست هوس (Guest House) – مهمانسرای شرکت نفت – و انکس (Annex) – ضمیمه ی مهمانسرا و سالن اجتماعات کارمندان نفت ایضاً سابق – پیدا می شد و دم در بنگله ی شماره سه و چهار (ویلای مجهز و سرای موقت از ما نه بهتران)

2-      لگیجی گل بته های خودروئی که در نخلستانهای بهمنشیر می روئید که تلخ و شیرین گسی بود.

3-      این بیت تحریف شده ی بند تمبونی ناخنکی است به طبق نظم سعدی. مقصود از این طبق را از استاد دهخدا یا معین نپرسید که آنان از معنی می گویند و نه از مقصود ما. از بچه های قدیم آبادان بپرسید. لطفاً این را هم بپرسید: آیا در کوچه های کمر راست نکرده ی آبادان طبق ی هست؟ اگر هست آیا برای ناخنک زدن بچه ها، کلخونک یا بنک و باسورک – آجیل کارگری -  هم دارد؟

پوزش:

پیشاپیش لازم است از همه کسانی که نامشان از سر اجبار به صراحت آمده پوزش بخواهم. اگرچه امکان کسب اجازه هم نبود، چه از آن عزیرانی که از جمع ما رفته و شاید مشمول رحمت اند، چه یارانی که مانده اند و مشغول زحمت (یا شاید در عیش و عشرت!)

 

 

فوتبال آبادان دامنگیرتر از خاکش

حتماً شنیده اید که می گفتند خاک آبادان دامنگیر است – درست هم بود – دلیلش؟ همان چندین هزار کارگر و کارمند و آموزگار غیر بومی که بعد از بازنشستگی همچنان ماندگار شده بودند.

اما شاید نشنیده باشید که فوتبال آبادان دامنگیرتر از خاکش باشد. چطور؟ به این سه نمونه اکتفا کنید که رویهم "مشتی است نمونه ی خروار"

برای دیدار با اولین نمونه ی پاسوز فوتبال آبادان باید به پنجاه و چندی سال پیش برگردیم.

اغلب بچه های قدیم آبادان "آقای چگنی" مدیر دبیرستان "دکتر فلاح" را به خاطر دارند. همان که به قول خودش قبل از اقامت آبادان علاقه ای به فوتبال نداشته است. یادتان می آید که چطور گرفتار فوتبال شده بود. مدیریت دبیرستان و مسئولیت سرپرستی خانواده را فراموش کرده بود و تا دیر وقت دور زمین های فوتبال می پلکید.

برای آشنایی بیشتر، همراه او شاهد بازی "دکتر فلاح" و "ابن سینا" می شویم:

دور تا دور زمین خاکی هاستل (1)، گوش تا گوش تماشاچی ها در سه ردیف نشسته و نیم خیز و ایستاده، چنان غرق تماشایند که صدا به صدا نمی رسد. توپ روی دروازه است و هیجان بازی به حدی است که بچه های نشسته را مجبور کرده برای دیدن بهتر، کون سُره کنند رو به جلو و پشت سری ها به دنبالشان کشیده شده اند و حالا دو سه متری از زمین بازی را اشغال کرده اند.

رو به روی دروازده توپی با ارتفاع و سرعت مناسب نصیب خلیل صفری (2) شده. بی انصاف حتی به پسرعمویش، کلگیپر دکتر فلاح، جهان آل صفر هم رحم نمی کند و با روی پا چنان شوت محکمی می زند که اگر دروازه تور داشت حتما پاره می شد. توپ از دروازه ی خودی گذشته و فریاد تماشاچی ها گوش آسمان را کر کرده است.

ناگهان آقای چگنی با کت و کراوات، مثل لبو سرخ شده حمله می کند به طرف خلیل که رنگ به رویش نیست و دستهایش آویخته است و با شرم نگاه از جهان طلب بخشش می کند. دور از جان شما چشم خلیل که به حمله ی چگنی می افتد، اول مثل خوابزده ها ماتش می برد ولی بلافاصله از جا کنده می شود و فرار ! کجا؟ آنجا که شتر با بارش گم می شد، کوچه های شلوغ پلوغ احمد آباد.

آقای چگنی با آن هیکل سنگینش کتش را کنده و با چشمان چپ شده، هن و هن کنان به دنبال خلیل ! بچه های پاپتی دور زمین – از خدا خواسته و به تقلید از فیلم های سرخپوستی هیاهوکنان دُمبال چگنی !

 

 *   *  *

 

 

 

 

برای آشنایی با دومین عاشق فوتبال آبادان فلاش بک می زنیم و به شصت هفتاد سال پیش برمی گردیم. به روزگاری که "عباس بهارلو" توی تاقچه ی سینما شیرین می نشست و ماجرای فیلم های بی زیرنویس و غیر دوبله را برای تماشاچی ها بازگو می کرد.

راستش به قول "مش قاسم" (3) دروغ چرا ؟ اسمش از یادم رفته. (پیری است و بی شماران علت!) در واقع ایرادی هم نیست. با عشقش سر و کار داریم نه اسمش !

بک دسته ی کانسرکشن (4) بود. می گفتند اوایل کارش که هنوز با کاشته ی کرنر آشنا نبوده، می خواسته توپ را با پرتاب دست وارد دروازه حریف کند !

امروز با هم به گران شاپوری (5) می رویم تا از نزدیک شاهد بازی بک ی باشیم که با کرنر و آفساید آشناست. توپ به دروازه ی خودی نزدیک شده و دروازه در خطر ! می پرد هوا و با ضربه ی هد توپ را از محوطه پنالتی دور می کند. اما چشمتان روز بد نبیند ! چشم چپش پرت شده و قاطی خاک و خل میدان است ! می نشیند، برش می دارد و می تکاند. در دهانش می چپاند و با زبان می چرخاند. در می آورد و با بال پیراهنش تمیز می کند و لیس می زند. سعی می کند در چشم خانه اش جا دهد. اما آسان نیست. درست است که چینی اعلاست، اما بهر حال چشم است، پا که نیست تا به کمک پاشنه کش توی کفشش بچپاند.

سرانجام به هر جان کندنی که هست جایش می اندازد و به دنبال توپ می دود. بخوان در پی عشقش !

 

 

 

 

*  *  *

 

 

 

 

 

این بار عقربه ی زمان را به جلو می کشیم و تا حدود سی سال بعد از آن روز تلخی که گذشت می رویم. می خواهیم همراه سرخیل عاشقان فوتبال آبادان باشیم. سرپرست و مربی تیم جوان کیان. چه نگاه روشنی داشت "محمد آغاجری" به تیمش. خلاف آن دو عاشق پیشین، پاهایش با توپ آشنا بود و گوشهای تیزش آشناتر با پاهای دیگران.

وقتی که هنوز بچه ی پاپتی محله ی فرح آباد بود، هر روز پا به پای بچه ها دنبال توپی می دوید که نه زنگوله داشت و نه بزرگتر از معمول بود. حتی کوچکتر هم بود،  با همه کوچکی اما از چشم هوش آن بینا گوش  پنهان نبود

متاسفانه امروز ما از بازی محمد پخش زنده نداریم. بازی در محدوده ی شخصی او جریان دارد و می دانید که ورود به حریم خصوصی اشخاص منوط به مجوز دادستان واقعی است که ما نداریم.

پس مجبوریم تنها به گزارشی کوتاه و شفاهی ضبط شده روی نوار قناعت کنیم که یکی از نزدیکانش چند سال پیش فرستاده و خواسته که اسم یا نسبتش ذکر نشود. چشم !

با اجازه ی شما کاست را می گذاریم و دگمه را می زنیم:

اینجا یکی از کواترای (6) فرحاباده. خونه ی ممد اینا. کف اتاق بزرگه شون چند تا دوشک پهن کردن و بچه ها شونه به شونه ی هم خوابیدن. همه خواب خوابن. غیر خودُم که از داد و قال ممد بیدار شدم. داره با "منوسالیا" کاپتان "لین دوغه" کل کل می کنه. چونه می زنه. میگه حالا چه لازم کرده گرده پای ترین شاپ، لفری (7) باشه. تو همی حیص و بیص یهو معلوم نیس سر و کله "سرحدی" از کجا پیدا میشه. ممد میگه جونمی یه دل سیری قطار سواری می کنیم. راس میگه، سرحدی سوتی می ی ی ی کشه و بازی شرو میشه.

تماشاچیای طرفدار ممد اتاقُ گذاشتن رو سرشون. ممد سنترفوروارده و همیشه دهنش می جنبه. آخه ممدمون قبل از مارادونا – به قول امروزیا – دوپینگ می کرد. البت نه مثه بازیکنای بوشهر که سُویکه (8) می زدن، نه، ممد همیشه ی خدا چند تا روبیون (9) خشک و یه مشت شادونه تو جیباش داشت.

توپ تو پای ممده. پاس میده به قاسو (10) که بغل راسشه و با پاهای کوتاش جلوتر می دوه. توپ چسبیده به پای قاسو. حالا خودشه و گلکیپری که نمیدونه حمله کنه یا منتظر شوت بمونه. قاسو دل دل می کنه !

ممد داد می زنه: شوت، شوت ! قاسو پا به پا می کنه.

دیوونه ی فوتبال می خوای ممد خودمون. چنون غرق بازیه که جای کله و پاهاش عوض شده. ممد داد می زنه: لاکردار شوت بزن دیگه !

قاسو هم نامردی نمی کنه و قایم می زنه تو گل سالیا. ممد می خنده و داد می زنه: گل، گل ! پای راستش خورده تو سر و صورت بغل چپش که کُکاش باشه.

حالا همه بیدار شدن غیر خود ممد که دس انداخته دور گردن فورواردهای چپ و راسش و دارن رقص پای بندری می کنن. می خوام بگُم همینی که ایروزا وقتی برزیلیای خومون گل می زنن، تقلیدش می کنن.

در یادداشتی که همراه نوار بود این توضیح هم اضافه شده بود که:

ممد از تماشاچیای پر و پا قرص سینما بود علی الخصوص بهمنشیر. اگه یه وقت خدانکرده یه فیلمی از دست می داد مجبور بودی از اول تا آخرش براش تعریف کنی. وای به حالت اگر سانسور می کردی !

فردای مسابقه مو براش "بندر اشباح"ِ جز به جز تعریف کردم و اونوم به جاش همه ی خواب دیشب ش ِ مو به مو برام گفت.

رضا زیته**

سوئد – ژانویه 2011

 

** اما چرا زیته ؟ اول به قصد تجدید ارادت دیرین به "رضا علمداری"، گوش چپ جم و شاهین آبادان، که مثل دُم جمبانک (زیته) می دوید و به همین نام معروف شده بود. دوم وجوه تشابهی است که با زیته دارم. پرنده ای که آرام و قرار ندارد. نه گوشتی دارد که قصد جانش کنند، نه پر و پال قشنگ یا صدای خوشی که اسیر قفس شود. تنها کاری که از اش برمی آید، دمش را بلانسبت، بلانسبت شما، جانشین انگشت وسطی آدمها کرده و حواله سنگ انداز می کند. ممنون که صرف وقت کردید. ممنون ترم اگر اشتباه و نقص اش را گوشزد کنید.

حواشی:

اغلب این توضیحات برای بچه های قدیم آبادان از واضحات است. با این همه، اما شاید خالی از فایده نباشد برای دیگر عزیزان.

1-     Hostel آموزشگاه شبانه روزی امور اداری شرکت نفت

2-     شهریور همان سال خلیل با شش تا تجدید رفوزه شد، گناهش گردن همانهایی که می گفتند رفوزه اش کردن.

3-     پرویز فنی زاده که نام و یادش ماندنی است.

4-     Constraction اداره ساختمان شرکت نفت

5-     زمین خاکی فوتبال رو به روی باشگاه اسبق آبادان

6-     خانه های کارگری شرکت نفت

7-     اشاره به شلوارک بلاتکلیف مدیر آموزشگاه حرفه ای (آقای تکلیف) است که داور بود و می گفتند تز "نه سیخ بسوزه نه کباب" را عملی می کند.

8-     توتون مکیدنی

9-     میگو

10-قاسو شاید همان قاسم اقلیمی باشد که شب عروسی اش با تبانی محمد دهباشی و شرکا آنقدر دور "فلکه ی الفی" چرخوندشان که عروس و داماد مجبور شدند دم در "میلک بار" پیاده شوند و غثیان کنند.

 

 لطفا نظر فراموش نشود

  نوشته شده در  ساعت 23:16  توسط محمد خدری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM