تبليغاتX
آبادان من ، ایران من
درباره ی آبادان
در دهه‌اي به سر مي‌بريم كه تحمل بسياري از فيلم‌هاي توليد داخل، «صبر ايوب» مي‌خواهد. حتي نخبگان اين سينما نيز غيرقابل تحمل شده‌اند. مجيد مجيدي كه به سبك برادران داردن فيلم مي‌ساخت امروز الگويي براي ارائه ندارد. داريوش مهرجويي به انتهاي سينمايش رسيده و فيلم‌هايش با او «پير» شده‌اند. بيضايي به عوض كارگرداني به فرانسه رفته و تدريس مي‌كند.
اما
در همين سينماي به ظاهر ورشكسته هم يكي هست كه امضاي خودش را دارد. يكي هست كه فيلم به فيلم بهتر مي‌شود. يكي كه مي‌توان اطمينان داشت «اثر» بعدي‌اش يك اتفاق جديد است. يك اثر «سينمايي».
مي‌خواهيم در ستايش «اصغر فرهادي» بنويسيم، خالق «جدايي نادر از سيمين»، فيلمي كه بامداد دوشنبه جهاني را به تحسين وا داشت. اگر «خرس نقره‌اي» برلين را پيش‌تر تجربه كرده بوديم، امروز مي‌توانيم گوي طلايي جشنواره‌اي كه بعد از اسكار، معتبرترين فستيوال سينمايي آمريكا به حساب مي‌آيد را هم در ويترين افتخارات‌مان ببينيم.
سال‌ها پيش كيارستمي نيز طعم نخل طلايي كن را چشيد، هر چند كه او اين جايزه را به صورت مشترك با ايماموراي ژاپني برد.¬
در سال 90 اما هيچ كس فرهادي را تا روي سن همراهي نكرد. البته پيمان معادي بود تا اگر زبان كارگردان او را ياري نكرد بتواند حرف‌هاي فيلمساز را به زبان انگليسي مطرح كند، ولي جايزه به او و تنها او تعلق داشت، جايزه‌اي كه «جدايي نادر از سيمين» براي دريافتش رقباي بزرگي چون آلمادوار، اينگ ژو و برادران داردن را كنار زد.
حالا شمارش معكوس براي بردن مجسمه طلايي اسكار شروع شده است.
مرتبه قبل كه به اين مرحله رسيديم، «بچه‌هاي آسمان» قافيه را به زندگي زيباست «روبرتو بنيني» باخت، با اين حال چنين به نظر مي‌رسد كه اين بار هيچ فيلمي نتواند مهم‌ترين جايزه جهان سينما را از چنگ فيلمساز مستقل ايراني در آورد.
*   *   *
جدايي نادر از سيمين مثل «اسمش» فيلمي ساده به نظر مي‌رسد. فيلمي كه در نگاه اول روايت چند زندگي از طبقات مختلف جامعه است.
نكته اما از همين سادگي شروع مي‌شود، از ساختار روايي فيلمسازي كه وابستگي‌اش به روايت مانع از مانورهاي بي‌خودي مي‌شود.
اتفاقا در سينماي مدرن تكنيك چنين مضموني دارد، اين‌كه بتواني داستاني داراي لايه‌هاي زيرين را به ساده‌ترين زبان ممكن روايت كني.
جدايي نادر از سيمين نيز اين قاعده را رعايت كرده و به همين دليل است كه در داخل مورد توجه مخاطب عام قرار مي‌گيرد و در خارج «زبان مشترك» فرهنگ‌هاي مختلف مي‌شود.
مضمون اثر پيرامون «دروغ» است، ضد ارزشي كه در بيشتر فرهنگ‌ها؛ به خصوص در دهه اوج‌گيري مشكلات اقتصادي، عامل تخريبي آدم‌ها و خانواده‌هاي‌شان است.
هر كسي هم براي دروغ گفتن «بهانه‌اي» پيدا مي‌كند. پدر خانواده كه از طبقه متوسط جامعه است دروغ مصلحتي مي‌گويد و خانواده ضعيف جنوب شهري پي احاديث جعلي را در پيش مي‌گيرد تا بتواند خود را از جبري كه گرفتار آن است برهاند.
آدم‌ها براي «فرار از شرايطي كه دارند» حقيقت را سلاخي مي‌كنند. جالب اين‌كه نقاب اجتماعي يا تظاهر به انسانيت باعث مي‌شود تا به خودشان هم دروغ بگويند و دروغ‌شان را نپذيرند(بخوانيد موجه جلوه دهند).
اين المان از مضامين اصلي ساخته‌هاي اخير فرهادي بوده است؛ كه در «درباره الي» نيز ديديم چگونه يك دروغ به ظاهر ساده مي‌تواند منجر به معضلي بزرگ شود.
پايان الاكلنگي اثر هم يكي ديگر از انتخاب‌هاي درست فرهادي است.
تنها موجود پاك قصه «جدايي نادر از سيمين» دختر طلاق است، دختري كه در بازة زمان شكل‌گيري شخصيت اجتماعي‌اش به سر مي‌برد و ناظر اعتياد جامعه به دروغ است.
كارگردان او را و در واقع مخاطب اثرش را به حال خود مي‌گذارد تا انتخاب كنند؛ انتخابي ميان
مادري كه به خاطر غرورش «دروغ بزرگ» زن محجبه را شنيد و همسرش را در جريان نگذاشت يا پدري كه شرايط را به گونه‌اي پيش برد تا دختر نوجوان اولين دروغ جدي زندگي‌اش را در دادگاه بگويد؟
به راستي «انتخاب بهتري» وجود ندارد و از همين روست كه فيلم در فضايي تعليق‌آميز پايان مي‌يابد تا مخاطب اثر را با مضمون اصلي تنها بگذارد.
*   *   *
ارسطو مي‌گويد: شايد دروغ تا يك سال هم پيش برود، ولي راستي ظرف يك ساعت از دروغ مي‌گذرد.
با اين حال
چه بسا اگر ارسطو در زمانه ما مي‌زيست هرگز اين جمله را به زبان نمي‌آورد؛ هر چند كه جايزه كره طلايي (Golden Globe) حقيقتي است كه به فيلمي درباره دروغ رسيده است.
 
¬ سالي كه «طعم گيلاس» كيارستمي برنده نخل طلا شد، او اين جايزه را به طور مشترك با شوهي ايمامورا برد؛ به خاطر فيلم مارماهي.
+ نوشته شده در  ساعت 16:1  توسط محمد خدری  | 

شاید او نفهمید جگر نمی‌خواهد؛
کار کردن در آبادان عشق می‌خواهد

اینجا آبادان است و خدمت کردن به مردمانش دنیاست. شاید نفهمید آنکه آمد، رفت و میلیون را بر میلیون افزود، کجای دنیای عشق و به کجای سرزمین محبت پای گذاشته است.

کار کردن در آبادان عشق می‌خواهد

در برخی مناطق گذاشتن سنگی روی سنگ دیگر ثوابی دارد به اندازه ثواب‌ها، همان بوم‌هایی که حتی نفس کشیدن در هوایشان هم عشق می‌خواهد همزمان با لیاقت. شهرهایی که بوی حماسه می‌دهند و عطر ایثار.
ناشکری محض است اگر پای در آبادان بگذاری و فراموش کنی کجایی و وای به آنان که پای گذاشتند و ندانستند که کجا خدمت می‌کنند. آبادانی بودن افتخار است و به همان اندازه برای آبادانی عرق ریختن.
اینجا را خدمت کردن عشق می‌خواهد و دلدادگی، عشقی به پهنای یک پیام، پیامی برای آنکه سینه گذاشت بس مشتاق در برابر گلوله و غریوی داشت به  بلندای کوه که بیایید، این خون من، جسم من و این جانم، همان‌هایی که اخلاص را به آنها ضمیمه کرده تا ذره‌ای حتی ذره از خاکم طعم جابه‌جایی را نچشد.
خاکی که خاطره‌ها دارم از کوچه و اندر پس‌کوچه‌های خاطراتش که شاید عطر شب بو نداشت ولی شمیم خوش گل‌کوچک، هوبیو و اش‌تی‌تی‌اش هوش از سر می‌برد.
همان خاکی که آن پیر مرادم از جمکران دل، فرمان شکست حصرش را داد.
اینجا آبادان است و خدمت کردن به مردمانش دنیاست. شاید نفهمید آنکه آمد، رفت و میلیون را بر میلیون افزود کجای دنیای عشق و به کجای سرزمین محبت پای گذاشته است.
اینجا خدمت کردن سوای جای دگر است. هنوز هم فرورفتگی ترکش بر دیوارهای شهر و دیوارهای قلب فرونشین است.
هنوز هم گاهی و گهگاهی مینی از زمین حذف شده و اینجا کماکان شهدا را می‌یابید.
اینجا هوا خوب است برای خدمت. هوایی که آبادانی در آن نفس می‌کشد، شاید آنکه آمدنش را، رفتن را به سرعت پیش روی دید درک نکرد آبادان هنوز هم آبادان است، جایی که باید سر را بلند کنی و ببالی به حضور در آن.
شاید او نفهمید که اینجا شهر اسوه‌های مقاومت؛ جمی، طرفی و شریف قنوتی‌ست، دیار دریاقلی، پرویز دهداری و هزاران هزار ستاره دیگر که بودن حتی کنار نامشان افتخار است.

یادداشت از خادم‌علی تهذیبی

+ نوشته شده در  ساعت 0:19  توسط محمد خدری  | 

جمعه ئی که چا ر شمبه بود!

   همسایه مون اسا اکبر سلمونی، هر هفته دعوت مجله ی «توفیق»(1) را اجابت می کرد.

لنگ خیس حمامش را رو بند رخت حیاط پهن کرد وگفت برای «ننه ی بچه ها» ازبازار صفا، «خِریطی» و «قندرون»(2) بخرم.( منظورش زنش، «خاور» بود که از شما چه پنهون، خیلی چپل بود.میگفتن: شبی که رفتن خواسگاری ش«مین فیوز» سرتاسر «لین»شون رفته بوده. معلوم نمیشد کی وقت زایمونشه.مثه گربه، آسونزا بود.  یه بار تو حموم عمومی با  دس و پای حنا بسه و کهنه پیچ، زائیده بود)

گوهرمحض تعجیل و تشویقم گفت:  دو قرون م  مُزِ پاته!        

به بازار رسیدم . چه محشری بود. شاید  نوروز نزدیک می شد.                                                                                                                                     .

 تق وتوق راسته ی« پلیت سازها» گوش آدم را کر میکرد.  با «چینکو»( آهن گالوانیزه) آفتابه ، طشت ، «دولکه» (پارچ آب)و «میسخنه» (سطل دهن باریک) میساختند.  سروصدای دست فروشان زن و مرد توی کله ی آدم می پیچید.

 , باید ته بندی میکردم. رفتم سراغ خرما فروشی که خرمای «کرکاب» ش (« کبکآب» )را جار می زد.دو ریال دادم و خرما و ارده ی تازه ساب ــ که هنوز گرمای مالش عصاری در تنش بود ــ گرفتم وقاتی که شد مشت و مال ش دادم و حلوای مشتی تارکردم و ــ جای شما خالی ـ روندُمش !                                                                                            ’

راه افتادم طرف معرکه ی حسن فوج که ناشیانه روی شیشه های نوک تیز دراز کشیده بود. (حرفه ای نبود و به قول خودش به قد «چتول» شبش کار می کرد.) همین که می خواستند قالب «چمنتو» (سیمانی) را روی سینه اش بگذارند تا با پتکی خردش کنند ، مثل فنر از جا ش می پرید و داد  میزد: «آخ بویه! مسلمون! اینه بدن جه جور می شازه با اینه شیسه؟» اگر بچه ئی مزاحم کارش میشد، التماسش میکرد:«جوون! بری حرم ابلفض زیارت، نزن  تو نونم!»

تا کاسه ای دستش گرفت و دوره افتاد، از معرکه ش جدا شدم.

بسات زنهای دستفروش روی زمین پهن بود. بعضی«شیله» و«عبایه» و «چفیه عگال» میفروختند وبرخی دیگر،   «گاگِله»(3) و«خریطی»(4) و«کُماتیل» (5) وپنیر گصبه(6) عرضه می کردند. 

عباس کلو( گدائی که ظاهرا باربر بود) داد می زد: خدایا برسون یه گونی سه خطی پُرِ دهشایی.

از جلو پرده ی «کربلا» که رد می شدم دیدم «خولی» را تو دیگ بزرگی نشانده اند و زیرش کلی هیزم افروخته بود. زبانش به چه بزرگی در آمده بود. پرده خوان با چوب اشاره اش میزد رو زبونش و می گفت: باید بدم زبونت ببرن تا دیگه برام شکلک در نیاری. فقط مایه ی خنده ی بی حال مردم شد.                                                          

گوشه ی بازار یک اسکناس تا خورده ی پنج تومنی افتاده بود.پا گذاشتم روش و از ترس این که مبادا به نخی بسته شده باشد، نشستم و دست کردم زیر کفشم ومحکم گرفتمش و با هم پا شدیم.پر در نیاورده بودم اما میخواستم تا سینما متروپل پرواز کنم و با یک بلیط « بندر هش پا» (اشباح) و «خنجر مقدس» را ببینم.از جلو« نابی» که رد می شدم هوس یک دست کباب کوبیده با تماته و مخلفاتش کردم .داخل شدم و سفارش دادم ولیموناد گلوله ای(7) خواستم که نداشت، به دوغ لیلی قناعت کردم.

 یک استکان تخمک کدو خریدم و بلیط لژ گرفتم و رفتم ردیف آخر نشستم. فیلم که شروع شد تعجب کردم که چرا مردم پول بیشتر میدهند تا فیلم را تار و کدر بینند. چند بار جایم را عوض کردم و جلو و جلوتر رفتم ، آخرش هم آن طور که می خواستم نشد که نشد. (چند سال بعد ــ یادش به خیر آقای ایرانی دبیر طبعی مون ــ گفت باید عینک بزنم.)  از سینما که اومدم بیرون چشام پیلی پیلی می رفت. یهو یادم افتاد که سفارش گوهر رو دسم مونده.        

 

   ***********************************************************

(1) فکاهی«توفیق» پنج شنبه ها منتشر می شد و روی جلدش توصیه می کرد:«همشهری، شب جمعه دوچیز یادت نره ،  توفیق و...»  (2) اغلب  زنان باردار به جای آدامس می جویدند.

(3)سبزی خودروی شور.  (4) فرآورده ای گوگردی رنگ که از گل نی عمل می آمد و اغلب، مصرف زنان ویاردار بود.  (5) ترکیبی از کنجد و شیره ی خرما.(6) پنیر تازه ی گصبه چنان مقبولیتی داشت که بعضی همشهری ها ، پنیر دیگری را قبول نداشتند.یادم می آید مادر یکی از دانشجو ها آمده بود تهران و رفت که پنیر بخرد دست خالی بر گشت و گلایه داشت که«ئی دیگه چه جور شهریه نه پنیر گصبه دارن، نه اصلن می شنا سن ش!»  (7) دهانه ی شیشه ا ش دوتا واشر داشت که با فشار انگشت می افتاد تو محفظه ی کوچکی. گاز بسیار داشت و برای عوام دوای رفع سوء هاضمه بود.       

نویسنده رضا ستاردشتی 

نظر فراموش نشود  لطفا  

                                                                                                                                       

+ نوشته شده در  ساعت 18:8  توسط محمد خدری  | 

توضیح به قصد توجیه :

برخی دوستان پرسیده اند: چه طور بعد از آن همه سال ،جزئیات خاطرات نا نوشته ام را به  یاد می آورم.

مختصر این که: بازگوئی و تکرار بازگوئی ها در  دوره های مختلف و سالهای متوالی، به شکل حضوری و درقالب نامه ها، کمکم می کند.هم از این روست اگر می بینید، راوی گاهی بچه ئی ست که با لهجه ی آبادانی «گپ میزنه»   وگاهی بزرگسالی ست که «لفظ قلم»دارد.همین تکرار بازگوئی هاست که شخم عمیقی در خاطرم زده.

حالا فقط خاطراتم را نشخوار می کنم تا بتوانم عصاره و جان شان را با تصویری نسبتا روشن، عرضه کنم.

دیگر این که: سا لها ست خاطرات و دیگر آثار نویسندگان وطنی و خارجی را خوانده ام و می خوانم .

آموخته هایم را بیش از بیست و پنج سال در دبستان و دبیرستانها ــ از جمله رازی وجامع امیرکبیر آبادان ــ و دانشکده، تدریس کرده ام.

براین باور بوده و هستم که آئین نگارش و ادبیات آن «ادب»ی نیست که کسی بتواند «لقمان» وار«از بی ادبان» بیاموزد.

همانا آدابی ست که آئین و شیوه ی آن را از اهل ادب وآل قلم ــ نویسندگان و شاعران ــ ودر خلوت روشن کتاب ها  میتوان آموخت.

 از این چشمه ها و منابع، بی نصیب نبوده ام. از مجموعه ی تحصیل و تدریسم، اندوخته ای ــ هر چند مختصر ــ دارم که بتوانم خاطراتم را بازآفرینی کنم.

 با این همه، اما هنوز هم از آموختن بی نیاز نیستم و اظهار نظرهای شما کمکم می کند. کم لطفی نفرمائید.سپاس.

اما غرض اصلی از ثبت خاطراتم در این صفحه ، بودن با شما جوانان ست که بودنم را معنی می بخشید،دیگر،این که

 شاید باز گوئی خاطرات، واکسن ی شود و باعث تاخیر آلزایمر گردد، که این روزها ــ برای پیرسالان ــ تقریبا اپیدمی شده!

                

                                            خالو  زیته

 

کاشکی !!

پدرم یک اسکناس رنگ و رو رفته ی  پنج! ریالی داد دستم که خرج حمام هفته گی م بود. شاید سیزده ساله بودم، پول را گرفتم و با خودم گفتم: خوبه عوض حموم «جرمن» پنج قرونی، میرم حموم مفتی شرکت نفت و برگشتنا صاحب همون سازی میشم که دیروز دیدم.

راه افتادم به طرف بازارصفا که حمام مجانی شرکتی با دوش آب گرم و سرد اما بدون در، منتظرم بود                                                    

بازار غلغله بود. بچه ی لین مون،«اسمیلو» نی جفتی بندری میزد و«مایی موتو»(1)و«روبیون»(2)می فروخت.

اول اسکناسم را پیش یک بقال خرد کردم، بعد راه افتادم طرف بساط «خمارو» که چسبیده به دیوار حمام ، علمش کرده بود ( تریاکی بود، اما خوش تیپ و خوش پوش میگشت.پیرهن ش همیشه «فوروت»  و بلیزش «بای فورد» بود.مدتی  به ضرب «بریانتین» مویش «کلارک گیبل»ی بود وتمیز آ ب و جاروش می کرد. این روزها «کرنیلی» شده بود. )گفتن نداره: «ریبون»ش شبانه روزی بود و قلاف ش بیخ کمربندش.  

سر و زبون دار بود. فیس می کرد که: تو «بنگله» ی(1)بزرگ «مستر پال کول»(رئیس پالایشگاه) صاحب «بوی روم» چار اتاقه بوده، بعد «گریت» گرفته و «بارمن» شده. میگفت : تازه  «فورمن» شده بودم و«کانتین» بزرگ «گست هوس» می چرخوندم که رئیس مئیسا ترسیدن و دوسیه ی ناموسی بارم کردن و«آفِ آف» شدم! (قول گفتنی بچه ها، هندی گیر اورده بود و«ربیت» می کرد)

سینی اش بازارچه ای بود با بیش از سی حجره و در هر حجره کالائی خوابیده بود.یک ریال که روی جنسی می گذاشتی و عقربه ای که سیخ کبابی بود و دانه ی تسبیحی به یک سرش آویخته داشت وسط سینی میچرخید. اگر روی حجره ات متوقف می شد، صاحب کالایش می شدی که به چشم ما بچه ها خیلی گرون بود. برق وبورق یک سازدهنی صدفی چشمم را گرفته بود. بی معطلی یک ریال رویش گذاشتم. عقربه چرخید و از روی سرم گذشت و  رفت.رفت و حجره ی بی مسافری پیدا کرد و نشست. خمارو جار میزد که : غیر از تخم آدمیزا ، همه چی دارم و همش م «آکبند» و«فابریک» ن.  بار دوم همونجا گذاشتم و باز هم بی نصیب شدم!  چهار بار باختم . لاکردار چه چشمکی می زد! آخرین پولم را روی سازم گذاشته بودم و منتظر یختم بودم. حجره های النگوی «رد گل»، سیگار اشنو و همای بیضی(که به قول خمارو نشئه شون بیشتر از «لاکی» و «کمل»بود) ،صابون «لایف بوی» ، موچین و ناخنگیرو بسته های آدامس«پی کی» و تیغ«ناست» همه مشتری داشتند، اما خمارو دست دست می کرد و چشمش دمبال مشتری بیشتربود. پیر زنی که روی النگو وگوشواره سرمایه گذاری کرده بود طاقت ش طاق شد و  صدایش در آمد که:خمارو چته؟ مگه «دلیور»اتوبوس« شهری گدا»ای   که تا پُر نشه «چالو» ش نمی کنی!

 دل تو دلم نبود. درست وقتی خمارو می خواست عقربه ی اقبال را بچرخاند، کارگری که لباس نیمدار و پر از   پشنگه ی گل و گچ خشکیده، به تن داشت از راه رسید و رو صابون «الجمال»  (که عکس زن قشنگی روش بود) دوتا دهشاهی زرد و مسی گذاشت.خمارو معاینه شون کرد و لب و لوچه ش آویزون شد.( چو افتاده بود که دهشی سال 1315 نصفش طلای خالصه! )

گردونه گردید و چرخید، به ساز دهنی که رسید پا سست کرد.   اما بی انصاف رد شد و رفت!   

همین که چشم تنگ دانه ی تسبیح ، به جمال خوش آب و رنگ زن افتاد، «چو بید برسرایمان خویش»  لرزید و از پای در آمد!   مرد، الجمال ش را قاپید و داخل حمام شد.                                                           

حوصله ی گربه شور هم نداشتم . دلخور و پکر راه افتادم.حتا شیرینی خرمای لای دندان ها یم ، نمی توانست تلخی باخت و زهر حسرت ساز را کم کند.

*****************************************************                   

  شاید از نگاه بعضی،حق به حقدار رسیده، اما مگر راوی ، ناحق بود؟        

هنوز وبعد از آن همه سال دل در گرو همان ساز صدفی دارم و تا همین الآن،  همدرد و همراه «عبدو»ی بچه گیم هستم که با بغضی در گلو و به قول خودش گربه شور نکرده ، رو به سوئی نا معلوم می رود. می رود و نمی رسد.

 

 

(1) ماهی ریز بندانگشتی نمکسود.  (2) میگو

                                                               

(۳) Bungalow   بنگله       انگلیسی ست وخانه ی ییلاقی                                                  

 

«چو بید...» را از حافظ وام گرفته ام:

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم                که دل به دست کمان ابروئی ست کافرکیش

و به این بیت هم نظری داشته ام:

رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار              دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

 

 نویسنده رضا ستار دشتی

+ نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط محمد خدری  | 

از این جا تا  ناکجا!

 

قطار باری شرکت نفت ، از «گدامهای گوگردی» یا «تانک فارم» بوارده  به سمت پالایشگاه می رفت ،  به تقاطع «سه راه بهمنشیر» که  رسید به اجبار سرعتش را کم  کرد.ده یازده ساله بودم. دیدم در یکی از واگنهای سقفدار باز است. شیطنت و بچه گی دست به دست هم دادند و وادارم کردند بپرم بالا! در را که پشت سرم بستم، تاریک تاریک شد.هیچ روزنه ای نداشت.از بیداد هرم آفتاب ،  واگن  کوره ی «کت کراکر»شده بود.  کورمال کورمال ، دستی کشیدم به در، ای داد و بیداد ، دستگیره ندارد.ترسم ازخفه گی، بیشتر شده بود،اما کوتاهی راه، به دادم رسید. قطار با تکانهای شدیدی متوقف شد. از بیرون صدای چند نفر را می شنیدم، ولی جرئت نمی کردم طلب کمک کنم. لحظه ای بعد صدای بازشدن در واگنها را شنیدم. گوشه ای کزکردم. درکشوئی باز شد. اول سرک کشیدم ، مطمئن که شدم ،پریدم پائین. توی پالایشگاه بودم.  حالا چه طور از دروازه  برم بیرون ؟ می ترسیدم و ترسم بیشتر از پدرم بود، که «گیت من» بود. اغلب دربان همین دروازه و گاهی هم نگهبان «مین گیت» می شد. خداخدا می کردم ، امروز پستش این دروازه نباشه ،وگرنه، خر بیار و کتک بارش کن! (باپوزش از همه ی «خران بار بردار» که «به ز آدمیان مردم آزار» ند.)                                                                                                                                                                     

پریشان و ترسیده دور و برم را می پائیدم که  راه فراری بجویم.  کامیونی پیدا شد که به سمت دروازه می رفت.  پشتش «چلپ» گرفتم.دم دروازه که رسید ، پریدم پائین و فرار! چند تکه فهش و پاره سنگ پشت سرم پراندند که اصابت نکرد.                                                                                                

از مخمصه جسته بودم.  نفس رهائی که کشیدم ، یاد «تریلیسواری» چند هفته پیشم افتادم.

 «تریلی»  اتوبوسهای کارگری بود که پنجره هایش بدون شیشه بود و حصار فلزی داشت. یک بوی گندی داشت که نگو و نپرس! صد رحمت به اتوبوسهای فکسنی «آغ بوا». بعضی از مسافرها ـ گلاب به روتان ـ استفراغشان می گرفت                                                                                                                             

سر ایستگاه ایستاده بودم واز بیکاری حوصله ام سر رفته بود. یکی از همان تریلی های کذائی رسید. بدون بلیط و در پناه کارگری «بیلرسوت» پوش و «سپرتاس» به دست ، سوار شدم . رفتم و لژ نشستم.(وارد که میشدی و چندقدم رو به جلو که می رفتی، دوسه پله میخورد و می رفت بالا و لژ نشین میشدی ، با همان کرایه ی یک ریالی !)

راه افتادیم اما به سمت کجا ، نمیدانستم. چشمم را چسبانده بودم  به سوراخ «جالی» که بیرون را لوزی لوزی وپاره پاره نبینم. از منطقه ی سرسبز و تمیزی گذشتیم که هیچ شباهتی به محله ی ما نداشت.( چند سال بعد فهمیدم «نخلستان بریم» بوده)

چند دقیقه بعد قثط  بر بیابانی بود بی آب و علف که پیش از این ندیده بودم.ایستگاهی هم در کار نبود که پیاده شوم.

دلواپس شدم. از «چکر» که پرسیدم ، معلوم شد که این تریلی مخصوص کارگران ساکن خرمشهراست! جای شکرش باقی بود که می توانستم یک ساعت بعد برگردم.

رسیدیم و ناآشنا و سردرگم، پیاده شدم. شهر آن دست آب بود. قایق موتوری کنار اسکله ایستاده بود.مسافرهای همراهم بی بلیط سوار شدند.گفتم لابد مفتیه ، سوار شدم. پیاده که شدم ، روبرویم بازار مسقفی بود. ( بعدها دانستم که « بازار صیف» بوده) شرجی«رطب پزون»بود و بوی ادویه و عطر انبه ، بازار را پر کرده بود.کمی جلو تر قهوه خانه ی بزرگی بود که بوی تنباکوی «برازگونی» و عطر چای« سرنیزه »اش نصف بازار را گرفته بود. ازگرامافون بوقی «سگ نشان» ش ساز و آواز عربی  پخش می شد. همهمه ی مردم بسیار بود و عربی غالب بود. ( سال بعد که بازار«بصره» را دیدم شباهتشان چشمگیر بود.)

غرق عطر و بوی خوش بازار و جنجالش بودم. با این همه اما دلواپسی ، مجبورم کرد که زود تر برگردم. سوار همان قایق شدم و برگشتم و ساعتی بعد آبادان بودم.

اولین سفر زندگیم بود. تنها و دست خالی و بی مقصد رفته بودم و برگشتم .حالا و بعداز شصت و اندی سال که خاطراتم را دوره می کنم و فلسفه می ریسم ، می بینم سفر کوتاهم شبیه سفر اول و آخر آدمیزاد است. تنها و دست خالی و بی مقصد، به این کهنه رباط می آید و ـ دورازجان شما ـ می رود!                         

رضا ستار دشتی

+ نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط محمد خدری  |